در کافه رو بستن!!!

 

 

با عرض سلام و طول خسته نباشید خدمت تمامی لیدیان و مسترهای کافه!!!

 

خوبید؟ چه خبر ؟ تعطیلات خوبی تا حالا داشتید ؟ آخرین روزای تعطیلات چه جوری میگذره؟ واسه مدرسه و دانشگاه آماده اید(اینو گفتم که حالتون گرفته شه!!!!) بچه ها کافه همین چند روز باقی مونده به مهر بازه ها و بعدش کرکره ها رو میکشیم پایین تا تابستون دیگه!!! آخه در پیش روی بنده غول بزرگ کنکور وایساده و در صورت مچاله کردن این عزیز بنده تابستون دیگه میتونم بیام اگه نه دیگه کافه به تاریخ میپیونده ،پس انصافا واسم دعا کنید قبول شم خواهشا!!!! حالا یه دعا سر نماز نار یه زیارتگاه که میری واسه من نه وقتی ازت میگیره نه دت کم دو...مرسی!!! به این میگن کار ثواب زوری... (یاد یه خاطره افتادم از استاد سوتی دکتر بهنوش: پارسال دبیر بینشمون در مورد فواید و ثواب و خوبی صدقه دادن واسم گفت از اون روز به بعد این بهنوشه کنار صندوق صدقات مدرسه میچکید (فعل کردی در فارسی بود!!) و به زور از بچه ها پول توجیبی هاشونو میگرفت و مینداخت تو صندق تا کار خیر زوری انجام بده و ثواباش واسه این بره!!!!!!) حالا داستان ماهم...راستی تو این مدت باقی مونده که با همیم سعی کنید بیشتر به کافه بیایید نظراتتون رو بهم بگید چه در بخش نظرات چه بصورت آف به khano0m_lover ... حتما قبل رسیدن مدرسه با تموم بدبختیاش(اینو گفتم که باز حالتون گرفته شه) بیایید پیشمون چون دلمون براتون تنگ میشه ..صحبت یکی دو روز نیست یه سال دوری از شما  عزیزان که امثال فشار خون منو بالا بردیده!!! شوخی بود شما گلید حیف گلدون ندارید(!!!!!!!!!!!!!) خب زیاد دری وری گفتم ...

باور کنید تو این لحظه اشک تو چشام جمع شده.. آخه یکی نیست بگه مامانه من پیازو  تو اتاق من چرا پوس میکنی آشپزخونه رو پس واسه چی ساختن!!!!

حالتون گرفته شد حسابی ها..؟ نیب عداره(بقول استاد) !!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 3 Sep 2007ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

 بابت کم کاری و غیبت یک هفته ایم معذرت می خوام ...

 

در آخرین جلسه ی بسیار محرمانه من با لیدیان (بابا لیدی!!!) بچه ها ازم درخواست کردن که اجازه بدم تو بخش نظرات واسه همدیگه (منظور از همدیگه مسلما بی افاشونه!!) پیغام بذارن و اینجوری گم شده ها (بابا فراق!!) و دوستای قدیمیشون رو پیدا یا برا اونا که ای دی ندارن پیام تولد و تسلیت(خدا نکنه ها!!!) و... اینا منم فقط د رصورت یقبولیدم(افعال نیو!!) مکه ادب  و تربیت وخلاصه ا زاین پاستوریزه بازیا کاملا رعایت بشه و باز میدون مشت و لگد و گیس کشی نکنید این وبلاگ مادر مرده رو!!! پس هرچی دلت میخواد بنویس حتی واسه عشقت و بی افت(ای شیطون!!!) در پایان لازمه که درود و سلام بر این ایلام بی جی ها بفرستم که هرچی میکشم از دست ایناس (اخه بچه ها از رو طرح اونا نوعی دزدی محترمانه به عمل آوردن!!!)...

 

 

-صورتی:دیروز داشتم آفامو چک میکردم یکی واسم آف زده کلی قسم داده (ده خاص علی تا امام زمان ) که تورو خدا به وبلاگ ما(!!!) سر بزن و نظر بده حالا وقتی آدرس وبلاگشو میخونم نوشته: www.vo0ro0dmamno.blogfa.com عجبببببببب ها!!!

احتمالا روح خودم واسه خودم آف گذاشته!!!!

 

 

-صورتی :یه چیز ضایع بگم طبق معمول ا زاستاد بهنوش ... دیروز باباش میخواسته ماشین رو از پارکینگ در اره بره سر کار بعد چون کسی خونه نبوده از بهنوش خواسته بهش فرمان بده تا اینجاش عادی اما میدونی چه جوری استاد باباهه رو راهنمایی کرده؟ بهش گفته بیا ...بیا .. مستقیم بیا...تو هنوز جاداری بیاااا...خلاصه عقب ماشینه با د رپارکینگ گره میخوره و روبوسی میکنه(یعنی ناجور میزنه!!) بعداستاد با دست ایست میده میگه :حالا وایسا!!! (یمه بوووس!!!)...

 

 

-نفیسه :دیروز رفتم یکی ا زسوپر مارکتای معروف محل مواد سالادی  و..واسه مامان بخرم ..یه سس و یه آبلیمو و.. گرفتم تو کله ام جمع زدم شد 3400 خلاصه چهارتومن به صاحب مغازه دادم میدونی چیکار کرد 3هزار و هشتصد تومن بهم داد با نایلون خرید رو ...یعنی من تمام خریدام 200 تومن شد!!! یه لحظه جور اصحاب کهف وه هاتی بش گفتم :هی عمو چیکار میکنی ، جه جوری تاحالا ورشکسته نشدی یخدا میدونه!!! ...عجب ها...

 

 

-آقا دیروز ظهر من و سارا داشتیم ا ز یه جایی برمیگشتیم(ا ا.به تو چه کجا؟ عجب گیر افتادیم ها!!!) خلاصه داشتیم ا ز جلوی مسجد جامع رد میشدیم وقت نماز هم بود یهو یکی ا ز رفیقامون که دختریه همه چی بهش میخوره جز نماز رفت تو مسجد!!!! تمام محل متحیر نگاش میکردن ما هم که د ر شرف شاخ در آوردن بودیم یهو برگشت گفت: چیه تعجب داره؟!؟ اومدم دنبال دادامکارش دارم(به معنای مامان بزرگ و ننه)!

مارو باش فکر کردیم یکی مون بلاخره آدم شده!!! بیه قضیه کچله چو آرایشگاه همه خنن ایشه کوفت و مرض، هاتمه آو بخوم!!!! عججججججججججججججب.

 

 

-راست یبعضیا که من اسمشونو میدونم اما نمیگم طی جلسه(بابا کشتی با این جلسه!!) اعلام کردند جهت ادب نمودن و اخذکردن حال  برخی ا زآقایان محترم ساکن در برخی محلات که اسم آن فاش خواهد شدو جهت حال کردن و به ریش برادران مذکوره خندیدن قراره یک درخواست کتبی با امضا ی تمام  لیدیان بسیار محترم شاگردان ایران زمین به خانم مدیر و راننده سرویس داده شه که سرویس مدرسه ی مااز محلات سعدی پاسداران و امام و نقاط دیگری عبور ننماید تا دماغ بعضی ها بسوزد براساس گزارشات بدست آمده :نماینده ی ایران زمین در حال مذاکره و امضا  ی توافقنامه این طرح با نمایندگان مدارس خوارزمی و سما نیز میباشد همچنین به اطلاع این عزیزان میرساند که دبیرستان نواب صفوی توسط آموز ش و پرورش منحل(غلط املایی نگیری نفیسه) شد...دماغ سوخته میخریم آیییییییییییییی....

 

 

-آقا یکی از این دوستای ما یه غلطی کرد (البته س جون ببخشید ها!!!) ازدواج کرد وضع شوهرشم خوبه خالا هر جا بخوا ی دودقیقه راحت بشینی و همه جا از صف نونوایی گرفته تا مهمونی و عروسی فورا یکی میتقه بهت(جان!!!) وو... جت فلانی دیته چه شی کرد واو خین چله چه شانس هاورد ایشن لباسه فلان بیه و ارایش ایچنه بیو ... آخه من نمیفهمم وقتی میتونید حرف خوب بزنید چرا کلماتتون رو حروم غیبت کردن مردم میکنید..آخه به تو چه که چی جوری بوده جشنش چیکار مردم داری ..بجای اینکه آرزو کنی خوشبخت شه میگی: خوم زانم دو ماهه تر طلاقه دن؟!!!! بخدا خیلی بی انصافید ملت!!!!

 

از اونجا که این مامانه ما کافیه یه مراسمی یه جشنی یه مهمونی تو خونه مون راه بیفته کل خونه رو زیر و رو میکنه و 20 بار گرت گیری اینبار گیر داده بود به فرش اتاق ما که کثیفه و باید بشوری و .. منم اصلا اصلا اصلا حوصله ی کار و بار نداشتم گفت بدم فرش شویی گفتم نه پاره میشه گفت پس چه کیت؟ گفتم سه چارتا کارگر میارم بشورن!!!!!

زنگ زدم نفیسه گفتم تنهام بیا پیشم زنگ زدم به سارا و مهشید و... همینو گفتم وقتی اومدن گفتم حالا پاچه ها بالا بریم باهم این فرشو بشوریم هم ثواب داره هم دعوتتون میکنیم ...

آخ گل پسرای محل کجایید که ببینید خانوماتون با چه سرعتی با پنجه فرش میشستن منم بالا سرشون نظارت میکردم ...

همونا که تا دیروز دس به روسری شون نمیزدن چون ناخناشون کج میشد با جون دل کار میکردن کلی عکس ازشون گرفتم در این حال...مامانمون کیفول شد...(این ماجرا مال تیرماه بود!!!)

 

 

-یکی از لیدیا درخواست کرده با رضایت کامل خودش عکسشو بزنم تو وبلاگ!!!!

عجب بابا ؟!!! البته درخواستش فقط جهت نشون دادن فرهنگ بالا زیبایی(توهم فانتزی و فوران اعتماد بنفس رو که حتما شنیدی؟!!! و اعتمادش به ملت و اصلا قصد پیدا کردن شوهر اینجوری رو نداره ها!!!

...نظر احمقانه ای ، بعد فرداش د در کافی نت یوسف تا در مسجد جامع کور و ردیف وسه!!!!! ای خدا لطفا در اسرع وقت منو نجات بده از دست این بچه ریقو!!!!

+ نوشته شده در Mon 3 Sep 2007ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

 

 

 

 

 

 

 

سلام

من نفیسه در حالی براتون می نویسم که حال و روز خوشی ندارم ، نه تنها من بلکه تمام حال کل اعضای کافه گرفته و ناخوش است...

نیامدیم برایتان اینبار هم طنز بگذاریم چون نتوانستیم بنویسیم...

اومدم بگم به دعاهاتون نیاز داریم نه برای خودم بلکه برای کسی که یک سال سعی کرد با نوشته هایش شما رو حداقل کمی شاد کنه، کسی که همیشه به فکر شما بود...

... حالش اصلا خوب نیست تو رو خدا واسش دعا کنید تا سلامتیش رو بدست بیاره و بازم برا شما بنویسه...

               محتاج دعاتونیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برید کاهو بفروشید!!!

 

 

سلام!

متاسفم که اوضاع اینجا اینجوری شده آخه همه دارن یکی یکی از اینجا میرن و من مگس له میکنم! بعد اون نوشته ی اعتراض آمیز و قهر سه هفته ای ما که فکر مزخرف یکی ا زعزیزان بیکار کافه بود علاوه بر مزاحمین تعدادی از بچه های اینوری(جبهه ی ما) هم اونقدر غرق بیرون کردن دعواو پاکسازی با اونوریا (ارازل و مزاحمین وبلاگ)شدن که جو گرفتشون و خودشون رو هم بیرون کردن ورفتن!

اول از همه محمد بی سر و صدا دست از نظر دادن کشید و رفت بعدش سپیده که وقتی من برگشتم ایلام اون رفت و دیگه هم اینورا نیومد، عسل هم که آف داده بود و خداحافظی کرد، بهنوشم خراب شدن سیستمش رو بهونه کرد و نیومد ،امیر با درس خوندن از زیر کار دررفت و ...باقی هم اونجوری که امار نشون میده ظاهرن طوری که ما اصلا توجه نمیشیم!!!!میان و میخونن و میرن ...از رفتن اینا زیاد ناراحت نشدم و تعجبی نداشت چون کارشون همینه و باز برمیگردن اما رفتن و کنار کشیدن اولین و بامرام ترین همکارم،کسی که برای اولین بار استارت وبلاگرو با من زد یه جور ایی شوکه ام کرد ،یعنی اینقدر وبلاگ مزخرف و افتضاحه که فقط من و مریم و نفیسه با 8 غریبه و کلی مگس بمونیم اینجا!!! خیلی بی معرفتید،اگر هاتنه ای دورو وریلا اراتان ایشم وحالیتان کم... خودمون چندتارو عشقه اصلا، دیگه هم منتتون رو نمیکشم...هه هه... اوقات فراغتتون رو دیگه برید کاهو بفروشید چون من قهرم با شما!!!!

 

 

 

 وقتی جوجه ها عاشق می شوند!!!!

 

عجب دور و زمونه ی شده ها ما تا پارسال نمی دونستیم که دوس پسر یعنی چی(به جون بهنوش راس میگم)... حالا این داداش جوجه ی ما هنوز تنها نمیتونه جیش کنه بر گشته به من میگه :آبجی اگه رفتی بازار یه ماتیک ماییع خوشگل و خوشرنگ با یه کیف صورتی قشنگ برای ملیکا دوستم( دختر دختر خالم) بیار بهش بدم تا فقط با من بازی کنه!!!! یاد بگیرید از این جوجه درس عشق خالصانه رو!!!!

 

سیوا کوچولو خواهر جوجه ی 3 ساله ی سپیده هم اوضاش اینجوریاس .بامامانش رفته بود بیرون یه پسره رو تو یه کوراندو میبینه و خلاصه بچه ام عاشق میشه میاد خونه به سپیده میگه :سپی یه ماشین باکلااااااااااسه دیم یه کور فره خوشگلللللللللل باککککککلاسه(با تشدید بخونید) د نامه بی!!!(برگردان:یه ماشین خیلی باکلاسو دیدم یه پسر خیلی خوشگل و باکلاس توش بود!!!!) ...حالا خاله شیوا مامان سپی میخواد سیوا رو شوهر بده تا خفت نخوارده گه دیه بشتر!!!

 

 

 

 

وقتی صورتی کمونیست(!!!!) می شود!!!!

 

یه اتفاق جالبی افتاده که اگه نگم به جون خودم میترکم!

آقا دیروز عصر من و صورتی رفته بودیم آموزشگاه ،بعد تموم شدن کلاس چون دیر وقت بود من و صورتی تو سالن نشسته بودیم تا باباش بیاد دنبالمون(منم بابا دارم ها!!) یه هو یه نوجوانه 17 ساله (جمله رو حال کردی؟!) که بچه ی یکی از آخوندای معروف ایلامه اومد جلو به صورتی گفت: خانم فلانی(فلانی فامیل نمی باشد !!!) کی وقت دارید من دو دقیقه مزاحمتون شم. صورتی گفت : همین الان وقت دارم مزاحم شو!! دو قدم اونور تر نمی دونم چی به صورتی گفت که صورتی قرمز شد(جان!!) منم غیرتی شدم فکر کردم فحش داده و یا ناجور حرفی داشته و اینا اما جلو خودمو گرفتم که خون به پا نشه(جون من قدرت رو رفتی؟!!) اما بعد دیدم صورتی زد زیر خنده  می دونی طرف چی گفته بود:

خانم فلانی ما شما رو از هر نظر میشناسیم و می دونیم به کار وبلاگری و… واردید ، راستش من و دوستام یه گروه کمونیستی  (توجه کنید کمونیست !!!!)کوچولو راه انداختیم اگه میشه عضو شید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای صورتی هم تا اونجا که راه داشته مسخره اش کرده که تو بچه ی همون فلانی هستی که آخونده این مملکته نه؟ گفت طرف فوری در رفته!!!!! اسمشو بنویسم؟؟! بابا جامعه ی اسلامی بابا حکومت بابا خنده، بابا کمونیست!!! راستی چطوره کافه ی ما هم کمونیست نشین شه!!!!

 

 

 

 

روز جهانی دزدی مبارک باد!!!

سلام! امروز یه پیغام جالب برام اومده بود که جواب آدمای مختلف به این پیام برام جالبتر بود :

 

«اگه امروز رو روز جهانی دزدی تو تقویم ثبت میکردند، اولین چیزی رو که  از من میدزدیدی چی بود؟»

 

نازنین: همه ی نقاشی هات رو !!

بهنوش: پروییت  رو!!!!!!!!!!!

مریم: کتونی هات رو!!!

محمد رضا:فکرت رو!

سارا: زبون درازیت رو!!!!!!!

علیرضا: تمام سی دی هات رو!!!!

سپیده: اراده  ات رو!!!

منا: شیطنتت رو!

امین: رازهات رو!!!

مهیا: موهاتو!!!!!!!!!!!!!!!!

سحر: صمیمیتت رو!!!

سیاوش: وبلاگت رو!!!

مامانم: پروییت رو!!!!!!

بابام: غصه هات رو!

تو هم امتحان کن، جوابای جالبی میگیری!!

 

 

 

 

 

سلام استغفر الله!!!!

 

- میخوام یه چیزی واستون تعریف کنم که تو شهر ما کم اتفاق نمیفته:

 

آقا پارسال یه دختر خانم نسبتا محترمی تو مدرسه ما بود که باباش یکی از حزب الهی های معروف و ... ایلام بود ، آقا این دختر مثل جاسوسای حرفه ای هرکی هر غلطی میکرد میذاشت کف دست مدرسه و بچه ها حتی جرات نمیکردن یه جک ساده پیشش تعریف کنن چون میرفت و به باباش میگفت و این برای فردای گزینش بچه ها خیلی بد میشد  و خلاصه همه بهش میگفتن خانم استغفرالله چون بجا و بیجا حتی اگه سلامش میکردی میگفت استغفرالله ،سلام!!! و جالب اینکه مدرسه اونو دختر نمونه میدونست که محجبه و حرفای بد بد نمیزنه و حتی به نامحرم(!!!!!!) نگاه نمی کنه و... آدم بودنشو تو سر دویستا دختر دیگه میزدن تا اینکه تابستون اومد دیگه دیده نشد تا اون روزی که:

من و نفیسه داشتیم از کوچه ی اونا رد میشدیم که بریم آموزشگاه تو کوچه  جلو تر ما یه دختر پسر داشتن مشکوکانه طوری که هیچکس ها هیچکس نمیفهمید دوستن با هم حرف میزدن دختر شبیه مداد رنگی متحرک و خیلی افتضاح لباس پوشیده بود و یه ذره از موهاش اشتباهان زیر روسری رفته بود از بس هواسش نبود بعد خداحافظی کردن و هرکدوم یه وری رفتن از قضا دختره افتاد رو مسیر ما یه ذره جلو تر که رفتیم نفیسه داد زد :ااا... این استغفرالله س همون بچه حزب الهی مدرسه!!! دختر نمونه!!! گفتم :اشتباه میکنی ! گیر داده بود من باید برم سلامش کنم تا دخجالت بمره!!! گفتم :نفیسه بابا ولمان که تیش شر دیایم ای نیا ایشم!!! حالا دختر زور میزد ما نبینیمش و تند تند جلو ما راه میرفت و با یه دستمال آرایش صورتشو هم پاک می کرد خلاصه ما هم الکی رفتیم جلو باش کلی احوالپرسی کردیم ...بیچاره عرق میکرد و هر کاری میکرد شرمون کم نمیشد خلاصه بعد اینکه تمام رنگای صورتشو قاتی هم کرد و بنفش شد گفتم نفیس بیخیال شو گناه داره بیا اینوری بریم ...تا مه پله کرنه نفیس کردم از اونور دیدم به به چادرشو از نایلون دراورد و سر کرد و رفت خونشون تا به باباش نشون بده چه دختر خوبی بوده!!!!!!

میدونی خیلی تاسفام خوردم که یه خونواده انقدر آزادی رو از بچه اش بگیره که اینجوری شه!!! چرا اوضاع شهر ما اینجوری شده!!!! نکنید این کارارو ، گیرم افتادین دنبال یه بیکار عوضی که حتی اسم واقعیشم بهت نمیگه... اینجوری شوهر پیدا نکنید... خنده داره!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    مرگ پایان کبوتر نیست...

 

 

             خانواده ی محترم  پورحاتم خزان زودهنگام کوچولوی سه سالتان

«آرین پورحاتم»

فرزند دلبند جناب آقای مهندس مهرداد پورحاتم

را تسلیت میگوییم.

این مصیبت جانکاه و قلب سوز تقدیری ازماینده حضرت دوست بود که باید صبر را در درگاه او جوییم،همدردی مارا پذیرا باشید...

 

 

 

نبودنمان در این مدت تنها از رفتن آرین عزیزم بود،عذرمان را بپذیرید...

 

 

 

 

 

 

 

 

اگه حال خوندن چرندیات دیگه ای از So0orati

 رو داری به سایت زیر سرک بکش:

 

WwW.Ilambg.Com                

    «طنز خودمونی»

                             

 

+ نوشته شده در Wed 29 Aug 2007ساعت 2 PM توسط صورتی و مهندس |

سلام!

آقا خیلی ممنون از بس میاین کافه سر میزنید و هی تند تند نظر میدید ، باور کنید از کت و کول افتادیم از بس نظر خوندیم!!!!!!! ....

عزیز من این چه وضعشه آخه ؟! آره با توام که دیگه به ما سر نمی زنی و نظر نمی دی؟!!! نه به دفعه ی قبلی که دقیقه ای نظر میدادی نه الان که جذرتون گرفتن!!!!! من دارم برا کی مینویسم ؟!!! اگه واسه خودمه که همه رو حفظم اگه واسه شماس پس کجائید!!! بو علی گیژم کردنه اس! وقتی نمی نویسم و آپ نمی زنم میگید چرا ننوشتی و نرو و نوشتنمون هم که میرسه اینجوریاس که هیچکی پیداش نمی شه!!!!

0

0

0

سپیده، مریم، رضا ، پیام، عسل ، پریما ، سیاوش، امیرو... شما چتون شده؟ یه ماهه که بعضیاتون نظر ندادید و سر نزدید!!!! شما که بیشتر از خودم اینجا میومدید!!!

 

.

.

. بهنوش تو چرا نمینویسی!! نفیسه با توام هستم ها! خیلی نامردید خیلی!!!

باشه !خودم تنها مینویسم اما اگه فردا دیگه تحویلتون نگرفتمو اخبار ندادم و فایلاتون خالی شد (مثل کاری که شما با کافه کردید) نگید چرا و چی شده ها!!!!

 

 

                                                                                            

ایلامی اصیل!!!!

 

یه چیز جالب: چند وقت پیش قرار شد یه پوستر گرافیکی واسه یکی از سازمانهای شهرمون طراحی کنم خلاصه بعد یه هفته جون کندن و تا نیمه شب بیدار موندن طرح آماده شد من خوشحال شدم و رفت سازمان که تحویل بدم اما دم در یهپیرمرده وایساده مثلا نگهبانه! میگه چیکار داری اینجا؟!!!! و امار کامل + شماره شناسنامه و.... میگیره و بعد میگه نمیشه بری تو چون ایلامی نیستی و چادر سرت نیست( نه شما بگید چه ربطی داره!!!!) و تازه کاو از دستم میگیره و کلگیل عزیز و چرکنیه خب زیرو رو ش کرده و مچاله بعد میگه حیف نان و او که ایو حرامه کن، یه خو مهم بلم بکیشم( جالبه اخه سبک قیریسم بود نه چش چش دو ابرو!!!) بعد میگه نمی شه و... نذاشت برم تو منم دم در وایسادم گفتم شاید آقای (..) رئیسشون بیاد کارو تحویل بدم و برم(جالب اینجاس من زیاد کارم خوب نیست و خیلیا تو سازمان از من قوی ترن و حتی فوق لیسلنس دارن اما کلی خواهش کردن!!!!) بعد 5 دقیقه یه دختره اومد همسن و سال خودم به جون خودم نایلون فریزر وشیده بود و شلوار که چه عرض کنم زیر زانو و یه دستمال کاغذی رو سرش بود مرد خیلی خوش و بش باهاش کرد و رفت تو گفتم به نگهبان: نمردیمو پوشش درست و پادر رو هم دیدیم!؟ گفت یه جت آقای (...) ..ایوانی هستن (!!!!) اما تو کی هستی؟ گفتم من هیچکی نیستم اما یادت نره ایلام اصیل من بودم که اونجور برخورد کردی اونوقت این دهاتی اومده شهر ادم شده اینجوریه!!! گگفتم : شما خانم (...) رو میشناسید گفت :آره همون که هفت سال مدیر اینجا بود! گفتم سلام مخصوص رسونده گفت روله یه و تو چه؟! گفتم آخه منو بدنیا آورده!!! بیچاره پس افتاد!!! کلی عذر خواست و...

 

.

.

 

.

اگه اینو تعریف کردم خواستم به ایم موضوع ورود شهرستانیا و عزیزان روستایی به شهرمون  اشاره کنم که تقریبا سکان شهر افتاده دستشون اونوقت این وسط ایلامیا ی اصیل و بزرگ .... چرا باید اینجور اتفاقی بیفته ،یه پسر سالم و فوق لیسلنس ایلامی رو از پستش که کارمندیه ساده بود کنار بزنن بجاش یه پسر عملی (اطراف ایلامو) بذارن سرجاش!!!!!!!! که پسره بیچاره سوپر مارکت بزنه؟!!!! 

تمام ایلامیان برای من قابل احترام عزیزند اما این عزیز بودن هم حدی داره و نه تا اون حد که تمام پست و کار و زندگیمون رو ازمون بگیرند و بدن به یه عده بز چرون!!!! که تا دیروز زیر سیاه چادر بوده امروز رئیس منه!!!! منی که اجدادم از آغاز ساکن خود شهر ایلام و براش زحمت کشیدن!!!! نمی دونم شما چقدر موافقید و شایدم فحشم بدید اما من بی هیچ ترسی میگم : ایلامیا غریبه پرست نباشید باور کنید خیلی بهتر از این میتونه بشه اوضامون!!!

 

 

 

 

ایلامیان در مرز فراموشیند!!!!

تا حالا توجه کردین وقتی اسم شهرمارو می برند خود بخود یه پسوند محروم میچسبونن کنارش!!!؟ تا حالا توجه کردی فقط ایلامه که فرهنگسرا و سالن تائتر نداره!؟تائتر شهرو دیدی؟ توجه کردی ما راه اهن و قطار نداریم؟! یه سینما داغون داریم؟!!   تا حالا خیابونای ایلامو با شهرهای دیگه مقایسه کردی؟ وضعیت دانشگاهامون رو دیدی؟!! دانشگاه بوعلی همدان رو چطور ؟توجه کردی به فرودگاهمون؟ فرودگاه کرمانشاه و چطور؟!!!! به یه پارک به اصطلاح تفریحی و مثلا مجهز پردیسان یا کوثر؟! به نابغه های ایلامی مثل دکتر یوسفی و بهادری که بهترین دانشگاهای جهان تدریس میکنن!؟ به تیم روبوتیکمون که با اندک امکانات تا کجا رفتن؟! به تیم فوتسال دخترا مون؟!که امکانات هیچ جا رو نداشتن اما اول کشور شدن؟!!! به اون دانش اموزی که سازنده ی سبک قیریسم در جشنواره ی خوارزمی شد همون سبکی که الان در دانشگاهای معروف تهران مثل باهنر تدریس میشه!!!!؟ تو بگو گناه ایلامیایی که علاوه بر اینا هشت سال جنگ و آوارگی و مبارزه برا راحتی اونایی که تو شهرای توسعه یافته یپف پیف میکنن چیه؟ گناه نوجوانان و جوانان ایلامی که کلی فکر و ایده و توانایی و استعداد دارن چیه؟ چرا باید این استعداد ها بدلیل ریسدگی نکردن مسئولین سرکوب شه؟!!!!عصر امروز پذیرش هیچ نقطه ای بی کنولوژی و توسعه نیافته ای را ندارد اما چرا ما در ایلام در جا میزنیم خدا میداند آیا شما هم به اموات پایه گذاران این کشور درود و سلام نمیفرستید ؟

نوشته ی نفیسه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 21 Aug 2007ساعت 2 PM توسط صورتی و مهندس |

ضد حال زدم به هرچی up to date!!

 

 

سلام !

میدونی (مد ) یعنی چی؟ اصلا تو چقدر پیرو مد روزی؟ از مد خوشت میاد؟

اما اصل اینکه چرا اینبار به جای طنز میخوام در مورد این پدیده حرف بزنم برمیگرده به روز چهارشنبه که بنده بعد مدتها با وجود تنفری که دارم پا به بازار ایلام(پاساژ قدس و ملت و سینا و ...)گذاشتمو مشاهده کردم که اکثر لیدیان محترم کفش عروسکی قرمز به پا داشته و خود را به شکل فروغ بابا درآورده و برادران عزیز اکثرا بی آنکه چسب مو را کشف کنند با اتکا به فضولات و آب دهان مثلا ها مثلا موهاشون رو فشن و آناناسی و سیخ میزنن! انگار از یه دختر و یه پسر 300 تا فتوکپی گرفته باشند آنهم از نوع سیاه و سفیدش!!!! اینم بگم داریم بچه ایلامی هایی که تریپ اینجور میزنن و کامل و صحیحه و خیلی هم بهشون میاد ،گفتم سو تفاهم پیش نیاد من منظورم همه نیست!!!

اما به نظر من فلسفه ی مد یعنی:مهم نیست خودت چی میخوای ؟چی دوس داری و چی میپسندی مهم اینه هرچی بقیه میپوشن تو هم بپسندی و نکته ی جالب اینکه فرد سلیقه ی خودش رو سرکوب و میره زیر میکروسکوپ بقیه خودشو تماشا میکنه!چرا همه ی ما ایلامیا به قول داداشم باید هووی باشیم مثلا صبحا تختخوابمون رو مرتب نکنیم چون در این صورت میگن فلانی هووی نیست! یا اگه قرمز متنفریم خودمونو قرمز بپوشونیم! .اصولا ما ایلامی ها تک پریم .دوس داریم با دنیا فرق داشته باشیم خود من الان که همه کفش عروسکی قرمز به پا دارند من کتونی مشکی میپوشم اونا شلواره پاچه کوتاه مشکی گشاد میپوشن من جین آبی افتاده!! تو هم اینکارو بکن ا! شخصییت رو فراموش نکن! باور کن اگه بجای پیروی از لباس و آرایش مو صورت یه عده به سبک و سیاق خودت بپوشی هووی تری! یه ضرب المثل معروف چینی میگه: وقتی همه ی دنیا شبیه هم رفتار میکنن مرد برتر خودش را بخاطر درستی اش از آنها دور میکند.یا یک ضرب المثل ایرانی که میگه:خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو !!نه..نه.. این نیود ،آهان :کلاغه میخواست راه رفتن کبک یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت راهه خودتو بگیر .کبک بره بوق بزنه بهتره!!! نظرات و ایده ها و علایقت را برای ترس از مسخره کردنت توسط آدمها سرکوب نکن! فلسفه ی مد اینی که تو ایلام جاریه نیست باور کن نمی شه پای همه ی مردم ایران و حتی ایلام جین کرد و گفت به هم بگویندIlove you!!! چرا محبت ،معرفت، وفاداری ،عشق و دوستی ،کمک به نیازمند و رفاقت را مد ندانیم و در این مورد از دیگران پیروی نکنیم به جای انکه حجم آشفته ای از مو بروی کله مان بسلزیم و بادقت آنها را روی کلهمان ایستاده نگه داریم! این up to date و هوی بودن نیست! باور کنید... نظر تو چیه؟

+ نوشته شده در Sat 18 Aug 2007ساعت 2 PM توسط صورتی و مهندس |

خاطرات کده

 

جام ملتهای لی لی در مدرسه ی نمونه!

 

آقا من هرچی این وبلاگ رو زیرو روو رووزیر کردم دیدم ،اااا... بیچاره مریم حق داره ! نمی دونم چرا از بروبچ قدیمی ننوشتم از دوستای گلم ،مریم جونم، نازنین گلم،سپیده جونم،سارای عزیزم ،و کتی مهربونم و+ خانم شاهمرادیان محترم که اون روز پشت حیاط مدرسه 5 تایی مون رو در حال کف و سوت بلبلی زدن از پنجره ای نماز خونه دستگیر کرد از خانم نافعی که سیخ به تن آدم مو میکرد! از خانم رشنو همونی که ماشینش خطی خطی شده بود(چرا اینجوری بنگاه می کنی؟ کار ما نبود به جون آقای قربانزاده!) از خانم عزیزپور که اصلا سوتی نمی داد و نمی گفت فوشت(بجای گوشت) یا سزی(بجا سبزی) خانم ز....عی وقتی تنها یکبار یه خاطره رو تعریف میکرد (اصلا به دوبار نمی رسید !به جون اقای فرید نژادراس میگم!) و برا وسابقون سابقون و... زدنش با کله رو میز! از دو در ه کردن خانم اهن جان برای رفتن به خوابگاه چرکول که اخر تفریحمون بود دیگه! هرکی میتونست وارد خوابگاه شه اونموقعه ها بهش میگفتن بروسلی!! خانم ش...یگی که خیلی مارو دوس داشت و اصلا دندون قروچه نمی رفت! از خانم یعقوبیان که کمک کرد ساعت 6 صبح با کمک عذاب وجدان و این عزیز کاریکاتورارو از صندوق با پنس درآریم! از خانم غیاث فامیل مریم اینا!!!! از پاک...اد خوشگلم ! از ص...فی وجاخ کور!(کنایه از نازایی) از مراد مرده(همون ریاضیه)... ازخانواده ی خوش اخلاق و جالب پت و مت (نه اشتباه شد)فرید نژاد!!! از روزی که 5تایی آبروی فلسطین رو دادیم به باد فنا!! از روزی که کفشای سارا رفت رو پشت بوم! همون موقع زهرا یوسفی یه دهن میخوند ما فین فین میکردیم(عجب خنگای بودیم !آخه کسی با اون صدا گریه میکرد که ما میکردیم!!) از مسابقات جام ملتهای لی لی سوم c (آبرومون رفت!!!) از اون روزی که عین ندید بدیدای دفترچه نوروزی تا ساعت 2 نشستیم مدرسه تمامشو حل کردیم (مریم یادته همون روزگفتم عجب خرایی هستیم بعد سارا گفت:خودتو قاتی ما نکن!!) از اون روزی که من به طور ضاییع از رو ماسه ی پشت مدرسه سقوط کردم! از خیلی چیزای دیگه!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

ادبکده

 

 

اي رهگــذر!

با نگاه بي انتــهايت به عـمق تک تک حروف و
واژه هايم بنگر و آرام آرام مرا همراه با اين صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مرا و نوشته هايم را به دســــت فــرامــوشي بـسپـــار...
 

 

تمام  رویاهایم را باد سرد پاییز گذشته با خود برد ...

تقدیر یا تقصیر ؟؟؟

نمی دانم !

خاطراتم را از سالی به سال دیگر منتقل میکنم ! 

 دیگر چیزی برای بخشیدن ندارم ، بخشیدنیهایم تمام شد...

 این تقدیر حق من نبود !

 پس می سپارمت به باران پاییز ! همان بارانی که در یک عصر خنک پاییزی چشمانم را تر کرد ...

 

                                                                                                ارسال شده توسط عسل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر شما درشهر بسیار پیشرفته و با تکنولوژی ایلام زندگی میکردید و احیانا از شانس خوبتان دختر زائیده میشدید اگر توانایی جم خوردن از 14 سالگی به بعد و حضور در جامعه(بابا جمله) نداشتید اگر نمیتوانستید راحت در کافی نت بتمرگید و کارتان را انجام دهید اگر نمیتوانستید شبها با خیال راحت با خانواده به مکان بسییییییییییییییییییییییییییییییار سالم چغاسبز یا کوثر تشریف ببرید اگر نمی توانستیددر سینما ،جشنواره کنسرت و.. شرکت کنید اگر نمی توانستید با خیال راحت در یک رستوران یا هرجایی عمومی فقط برای یک ثانیه بنشینید اگر نمی توانستید در خیابان راحت چیزی کوفت کنید اگر نتوانستید از طعنه و تیکه و نظرات بد در شهر در امان بمانید آیا مراتب تشکر و سپاس را از دست اندرکاران جامعه به جا نمیآوردید و به انان درود و برای سلامتی شان صلوات نمی فرستادید؟!

 

خسیس!!!

 

میخوام اخرین حرکت بهنوش عزیز رو براتون بگم که 4 ساعت قبل برگشتش به کرج انجام داد!

بهنوش:  خودکارهمراته؟

من: یه دقیقه وایسا تو کیفمو بگردم! (گشتم نبود) ... نه بهنوش جان همراهم نیست عزیزم!

بهنوش: اه..بابا خوب بگرد خب!

من: د.میگم ندارم بخدا. عجب گیری کردیم !؟

بهنوش :عجب آدم خسیسی هستی ها.

بعد دس میکنه تو جیبش یه خودکار در می آره!!

ای خدا ممنونم که رفت و من رو نجات دادی!

 

 

 

 

قهر بی پایان!!!

 

امروز از اون روزا بود که حسابی کنف شدیم. من و امین (اخویمون)  یه ساله که قهریم اونم سر چیزی که یادم نمی آد!!! امروز رفت مکه، غرورم اجازه نداد ازش خداحافظی کنم هرچند من بزرگترم ،،آخه فکر کردم حتما خودش میاد جلو...

ما رو باش داداش داریم!!!  برا یه ثانیه زیر چشمی نگاهی انداخت... دریغ از یه کلمم

دهنم سرویس شد...

هنوزم باورم نمیشه ....

جدی جدی بی خداحافظی رفت...

مقصر کی بود؟!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

UP Mo0o0o0tefavt!!!!

Halesho0o0o0 bebar!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مریم و پری ما وای به حالتون اگه از این به بعد سر نزنید!!! نظراتتون رو خوندم!

در ضمن سعی کردم این دفعه آپ متفاوتی وا ستون بزنم امیدوارم تلاشم نتیجه بده و خوشت بیاد!!

 

از نویسندگان ناشناس دنیا:

 

 

دليل بودن تو

 

 

 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او ادم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و ادم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و ادم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد .
                             
و خدا گمشده ای داشت

 

 

شكلات

با يك شكلات شروع شد

من يك شكلات گذاشتم توي دستش, اون يك شكلات گذاشت توي دستم

من بچه بودم, اون هم بچه بود

سرمو بالا كردم, سرشوبالا كرد

ديد كه منو ميشناسه . خنديدم

گفت دوستيم ؟گفتم دوست دوست

گفت تا كجا ؟گفتم دوستي كه تا نداره

گفت تا مرگ !!

 

خنديدم و گفتم من كه گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ , گفتم نه نه نه, تا نداره

گفت قبول, تا اونجا كه همه زنده ميشن . يعني زندگي پس از مرگ باز هم با هم دوستيم . تا بهشت, تا جهنم, تا هر كجا كه باشه من و تو با هم دوستيم

خنديدم

گفتم تو برايش تا هر كجا دلت مي خواد يك تا بگذار

اصلا يك تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا . اما من اصلا تا نمي ذارم

نگاهم كرد , نگاهش كردم

با ور نمي كرد . مي دونستم

اون مي خواست حتما دوستيمون تا داشته باشه , دوستي بدون تا رو نمي فهميد

گفت بيا براي دوستيمون يك نشانه بذاريم , گفتم باشه بذار

گفت شكلات , هر بار كه همديگر رو ميبينيم يك شكلات مال تو يكي مال من باشه,قبوله؟؟ گفتم باشه

هر بار يك شكلات ميذاشتم توي دستش ,اون هم يك شكلات توي دست من

باز همديگر رو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم, دوست دوست

من تندي شكلاتم رو باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهنم و تند تند اون رو مي مكيدم

مي گفت شكمو !! تو دوست شكمويي هستي و شكلاتش رو ميذاشت توي يك صندق كوچولوي قشنگ

مي گفتم بخورش , مي گفت تموم ميشه . مي خوام تموم نشه, براي هميشه بمونه

صندوقش پر از شكلات شده بود , هيچ كدومش رو نمي خورد . من همه اش رو خورده بودم

گفتم اگر يك روز شكلات هات رو مورچه ها بخورن يا كرمها اون وقت چه كار مي كني ؟؟گفت مواظبشون هستم

مي گفت مي خواهم نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات رو مي گذاشتم توي دهنم و مي گفتم نه نه نه دوستي كه تا نداره

يك سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال و بيست سال شده , اون بزرگ شده . من هم بزرگ شدم

من همه شكلات ها رو خوردم . اون همه شكلات ها رو نگه داشته

 

 

اون اومده امشب تا خدا حافظي كنه , مي خواد بره . بره اون دور دور ها

 

مي گه ميرم اما زود بر مي گردم , من ميدونم ميره و بر نمي گرده

يادش رفت شكلات رو به من بده , من يادم نرفت .

 

يك شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردن . يك شكلات هم گذاشتم كف اون دستش . اين هم آخرين شكلات براي صندوق كو چكت, يادش رفته كه صندوقي داره براي شكلات هاش

 

هر دو رو خورد

خنديدم

مي دونستم دوستي من تا نداره

مي دونستم دوستي اون تا داره

مثل هميشه

خوب شد همه شكلات هام رو خوردم . اما اون هيچ كدومش رو نخورد

حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چي مي خواد بكنه ؟؟

 

 

 

 

 

 

 


و خدا همین جاست.....

 

 

   دخترك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن

 

    مرغ دريايي آواز خواند دخترك نشنيد

 

    سپس دخترك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن

 

    رعد در آسمان پيچيد اما دخترك گوش نداد

 

   دخترك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت

 

   ستاره اي درخشيد اما دخترك توجهي نكرد

 

   دخترك فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده

 

    يك زندگي متولد شد اما دخترك نفهميد

 

    دخترك با نااميدي گريست .

 

    گريان گفت: خدايا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اينجايي

 

     بنابراين خدا پايين آمد و دخترك را لمس كرد

 

          اما دخترك پروانه را كنار زد و رفت.

 

        

کنون

     وقتش است

          وقت رفتن به سوی دور و دورتر...

 

سلام کنم یا خداحافظی ؟ نمی دانم !

 

خداوندا

      مرا بیامرز و

          دوستم داشته باش !

بیش از آنچه من تو را دوست داشتم ،

 

   و به من آرامش ببخش

    آرامشی که خواب ، عشق و سکوت

                                 به من ندادند !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 16 Aug 2007ساعت 2 PM توسط صورتی و مهندس |

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم

                                          نوشته ای ارسالی از آقا امیر .برای تمام صورتی ها

+ نوشته شده در Wed 15 Aug 2007ساعت 6 PM توسط صورتی و مهندس |

بابا دلتنگی، بابا تحرک، بابا نویسنده، بابا نماینده!!

 

 

یه سلام پرتغالی ، به تو که خیلی باحالی!

احوال ؟اوضاع؟اخبار؟ ...ما بعد 3-4 هفته دوباره ظهوریدیم(افعال جدید)! یعنی سر و کلهمون پیدا شد! خوب میدونید که قرار نبود دیگه آپ کنم و بنویسم به خاطر همون اتفاقات پیش اومده اما خب وقتی نظرات رو خوندم(شما هم برید بخونید!) و آفاهای شما(اینو نمی تونی بخونی!) احساس مهم بودن بدجوری از فرق کله تا نوک پایمان را گرفت اما تو این مدت چیزی که خیلی ما رو به قول بهنوش دچار دگرگونات (!!!) و حتی مصمم به آپیدن از نو کرد متنی بود از جانب یکی از اعضای وب به همه ی بچه های صورتی و...و نداریم دیگه ! پایین رو عین بچه ی آدم بخون می فهمی!!

عسل(15/5/86.  7 عصر):

«بچه های صورتی سلام احوالتان را نمی پرسم چون مهم نیست دیگر .همانطور که ما کافه نشین های صورتی برای شما مهم نبودیم و سر خود بی هیچ پرسشی کرکرها را پایین کشیدید و تعطیلش کردید و مارا با یک دنیا دلتنگی برای دوستانی که در همین وبلاگ عهد بسته بودیم تنها گذاشتید. نمی پرسم مشغول چه کاری هستید ؟ چون برایم مهم نیست همانطور که برایتان مهم نبود که با تعطیلی کافه ما مشغول به چه میشویم نمی پرسم کجائید ؟ چون برایم مهم نیست همانگونه که برایتان مهم نبود وبلاگ را کجا قرار است رها کنید و به دست کی بسپارید.

آغاز وبلاگ با شما بود مثل همه اختیارش را داشتید که آپ بزنید ، ننویسید، اصلا حذفش کنید ! اما اینها فقط تا زمانی در اختیار و اراده و مدیریت شما قرار میگرفت که وبلاگتان مخاطبی نداشت نه حالا که کلی خون دل خوردین و کلی آدمی زاد جمع کردید دورخودتان و دلخوشی آنان شدید!! نمیدانم هنوز اندک ارزشی برایتان داریم که این متن را نخوانده پاک نکنید یا نه ؟اما بدانید جرم سنگینی بر دوش دارید چون تمام دوستانتان را مثل باد از یاد بردید آنهم به خاطر  حرفها و به قول خودتان کارشکنی مشتی بچه که فرق کیث و کیبورد رانمی دانند آنوقت میایند و نظر به ثبت میرسانند. شما متهم به صورتی بودن هستید آنهم تا آخر عمرتان ، پس سعی نکنید فرار کنید بگذارید خاطرتان تا ابد پایدار بماند و با لبخندی از شما یاد کنند نه...»

 

ما نشستیم و خرده کلانهای مغزمان را روی هم جمع کردیم و فین فین کردیم به این نتیجه رسیدیم که حالا که ارازل عزیز رفتند و از شر لگد زنان راحت شدیم بنویسیم:آآآآآآآ...ی ی ی ... نفس کش، برید کنار کافه نشینای صورتی اومدن!!!

 

 

 

 

 

 

 

         www.shakhegol.com  

 

بازهم اثری مکتوب و متفاوت

از منبع ذوق دیگری درحال زیست در  ایلام

 به نام :

 

~*~ Omid ~*~             

 

    بدو بدو دیر میشه ، فردا افسوس میخوری ! نگی نگفتی ها!!

 

 

ShakheGo0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0!

 

 

 

 

 

 

اخبار جدید کلاغه:

1- مریم رفت!کجا؟ عربستان ، حج خودمون!

2-مینا قبول نشبا روزی 15 ساعت درس خوندن! چی؟ خب معلومه ! کنکور!

3- امیر بعد 1 سال سر زد به وبلاگ! کی؟ خب معلومه دیروز!

4- مهسا بی اف عوض کرد؟ چی؟چرا؟ خب آخه به ما چه!!

5- نرگس شوهر کرد!با کی؟ والا فعلا نمی دونم!

6- بهنوش رفت!کجا؟ خب معلومه دهاتشون(کرج)!

7- مهشید توریده (در زبان فارسی به معنای قهر کردن میباشد!) !چرا؟ من چه میدونم آخه!! مسائل زن و شوهریه به من و تو ارتباطی نداره!!

8- من آدم نشدم! چرا؟ خب اگه آدم بشم کی واستون چرت و پرت مینویسه!! عجب هاااااا....

 

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 15 Aug 2007ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

«بدلیل پیش آمدن مشکلات و پایین بودن سطح درک و فرهنگ عده ای کار شکن این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.»

 

 

« لطفاً مراجعه نکنید این وبلاگ دیگر برای عموم نمی نویسد»

 

 

 

 

ما طنز نوشتیم تا حداقل واسه یه نیم ثانیه هم شده شاد شیم اما خوب، نشد ، کلی مشکل و درگیری به وجود اومد یعنی آوردن ، یه عده بی جنبه که فرق وبلاگ رو با میدون کشتی نمی دونن و فکر می کنن هر چیزی و که بلدن و می دونن چه خوب چه بد باید حتما حتما تو بخش نظرات مکتوب کنن تا بعلللله ، عالم و آدم بفهمن این عزیز سواد داره و اینا.قصد توهین و جسارت به هیچکسی رو نداریم و مخاطب ما همه ی عزیزان نیست فقط یه عده بی ظرفیت رو می گیم بلانسبته شما! متاسفیم برای خودمون که تلاش یه سالمون یعنی وبلاگ رو آزاد گذاشتیم واسه ورود اینجور آدما و اینکه گند زدن تو وبلاگ .عزیزان ادب و تربیت خانوادگیتون رو دیدیم ممنونیم بسه!

نظرات وبلاگ کلا صفر میشه و از طنز و خاطر و بیجی هم خبری نیست دیگه! که آدرس وبلاگ رو عوض میکنیم و فقط به رفقای صمیمی و همکلاسیا میدیم یعنی اینکه کافه صورتی تعطیل شد!! از اون عزیزانی که این یکسال با احترام پا به پا همراه ما بودن ممنونیم.... امیدوارم که در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشید. آدرس جدید کافه صورتی خصوصی رو برا همکلاسی ها و مهندس سند می کنم به ای دی شون.بقیه هم موفق و سربلند باشید.

                                                      اعضای کافه صورتی

 

                                                                بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام جناب ترافیک!

 

متن ما به شما نبود و مخاطب ما دوستای صمیمی خودمون تو ایلام هستن نه شما که من حتی نمی دونم دختر یا پسر؟ با این وجود چرا سعی میکنید مار و بترسونید ؟ شما چه بیایید چه نه ما دیگه اینجا نیستیم یعنی وبلاگ تعطیل در ضمن باز هم میگم منظور ما در مورد بالا هم شما نیستی .موفق باشی....

+ نوشته شده در Mon 23 Jul 2007ساعت 10 AM توسط صورتی و مهندس |

               بوی احساس مصنوعی میاد !!!

 

سلام!

از اینکه یه مدت نبودم معذرت، حالم اصلا خوش نبود مهندس به ما مرخصی داد. تو این مدت دقیقا 100 نفر سر زده بودن (فکر کنم من نباشم به نفع pink girls باشه! ) ...

امروز وقتی بعد یه هفته اومدم نظرات وبلاگ رو چک کنم و... خیلی ناراحت شدم دقیقا از اون چیزی که بیم داشتم به سرمون اومد ، تقصیر خودم بود کسسی مقصر نیست ،من از اولشم پیش بینی کرده بودم اما نمی دونم چرا ...؟

می دونید بچه ها چند وقتیه وقتی وبلاگ رو می بینم دلم میگیره ، شیوه و سبک کار کاملا عوض شده ، بوی احساس مصنوعی میاد ، بچه ها یه سبک نوشته رو پیش گرفتن ، حتی نویسنده هامونم کلی فرق کردن ...می دونید خیلی دلم برا وب پارسال تنگ شده همون وبلاگی که درسته مثل الان اینقدرها شلوغ نبود و قوی ولی صمیمیتش  به همه دنیا میارزید ، هر روز نظرای kolkas & asal & amo0 &… که امید می دادن بهم! شعرای داداش علی، متنای رضا، جک و سوتی های بهنوش و غر زدنای من اما الان چی؟ نظرات هزارتا آدم مجهول ،نوشته های یکنواخت من، رفتن مهندس و ناراحتیش از من، هزرا و یک پیوندی که بیشتر از خودمون توجه میکنن ، کل کل کلی بیکاری با هم تو بخش نظرات که دفتر طلاق و ازدواجش کردین، و یه آمار که معلوم نیست راس میگه یا کلک میزنه!!! و خیلی چیزای دیگه!

من 80 درصد تمام اینها رو به گردن میگیرم که از روز اول صورتی رو تاسیس کردم و به قول رضا اونقدر غرقش شدم گه نفهمیدم چی داره میگذره ،چرا نفیسه غمگینه؟ چرا مهشید یه ماه نگذشته رفته پیش باباش!!؟ سپیده ازم دلخوره؟ مریم کمتر باهام در ارتباطه ؟ داداش امین یه چیزی و میخواد بگه و... چنان سرگرم بودم و که حتی خودمو هم گم کردم!!! از همه مهمتر فراموش کردن باوفا ترین  و اولین همکارم تو دختر صورتی  و سردی رو حرفاش !!! بی هیچ ترس و غروری میگم منو ببخشید که ... اما اون 20 درصد باقیش چی؟

قسمت شماست ، شمایی که صبر نکردید و سریع بجای حرف زدن راهتون رو گرفتید و من و دختر صورتی رو با کلی مخاطب تنها گذاشتید دس تنها با وبلاگی که حالا وبلاگه حالا جز وبلاگهای پربیننده ی بلاگفاست !!! شمایی که دوتا نوشته ی من واسه ایلام بی جی رو با اون متن مزخرف و چرند تو نظرات متهم کردید شما که اجازه ی نوشتن هرجور فکرتون رو بدون اثباتش به خودتون میدید؟ اکه قرار باشه هر جور همکاری رو به حساب عشق و از این غلطا گذاشت که دنیا همه باید می گفت لیلی و مجنون همن! من نمی دونم کی این متن رو واسم سند کرده اما همین که واقعا متاسفام برای طرز فکر محدود اون شخص و دوس ندارم اصلا این موضوع ادامه پیدا کنه! در ضمن فکر می کنم بهترهیه فکر اساسی برای وبلاگ داشته باشم :

1. یا وبلاگ رو حذف کنم!  

 2. یا بخش نظرات و ارتباطی رو ببندم و فقط برا من و مهندس و بهنوش و سپیده ورود رو آزاد کنم!

3. اون عزیزان که دردسر درست کردن خودشون تمام مشکلات بوجود اومده رو حل کنن ...

4. وبلاگ تغییر اساسی کنه و شعر و ... از این به بعد نوشته شه به جای طنز و...

خودم بیشتر مایل به مورد یک هستم . میشه نظر سنجی رو هم گذاشت یکی از این چهارمورد رو انتخاب و تو نظرات بذارید.

                                                                         همین. تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در Sun 22 Jul 2007ساعت 9 AM توسط صورتی و مهندس |

صورتی میلنگد!!!

 

 بیچاره نفیسه! چقدر مسخره اش کردیم ، چه چیزایی که نثارش نمی کردیم ، چلاق و یوری و معلول و... چقدر سربه سرش می ذاشتیم طفلکی!! مخصوصا این مارمولکه صورزتی !میگن چوب خدا صدا نداره!(جونم!!!)  آخرش نفرین نفیسه یقه شو گرفت . پریروز که دیدیمش رو گچ دست راست نفیسه  یادگاری نوشت هر چی بش گفتم نکن گناه داره ارا دری چو؟!نفیسه گفت : سارا عیب نره بیل هر غلط که بکه فقط خدا بکه چنان بگله و کاردک جمه بکن! اونم گفت به دعای گربه سیا بارون نمی آد هااما نمی دونم چرا ایندفه اومد.هیچ وقت فکر نمیکردیم انقدر دعاش گیرا باشه!! دیروز بر اثر برخورد یک دستگاه تراکتور به اسم زینب با قرمز کمرنگ(صورتی) تو باشگاه نشاط این موجود پاش از نوک انگشت تا زانو  با اضافه ی دماغش در ماده ای به نام گچ خوابیده!... اما آپا سر جاشه الاف زیاد داریم که بنویسه! فقط صورتی سفارش کردکه از همینجا بگم :

                   نفیسه انشالله بترشی(ضعف نفیسه حساسیت به ترشیدگیه)!

و زینب جان ممنونم که با دقت زیاد استخوان پایمان و مخصوصا دماغ مان را خمیر نمودی!

 

شما هم همدردی کنید لطفاً...   

ولی فرصتی خوبی شده که در نبود این دو نفر (صورتی و محمدرضا خان) انتقام تمامی عزیزان رو بگیرم و از این به بعد از سوتی های خودشون واستون بگم...  در ضمن من نمی دونم اینجا کی به کی و چی به چیه پس اگه نظر میدید کاملا خودتونو معرفی کنید اگه نه به لور آف بدید خودش می آد میخونه!!!                       تا بعد..                                                   

                    

 

 

 

 

 

وقتی تمام ریز و درشت سوتی های ما رو برایتان مینویسد باید انتظار چنین روزی راهم بکشد که یکی حال خودش را بگیرد و ان منم.

 

مجموع خلاف های سنگین در 9 ماه:

1. تصادف با ماشین پدر به طور فجیع در سه مورد در فاصله ی کمتر از 4 ماه.

2. دعوا با دبیر عربی در نهایت برای انتقام 23 سیستم مدرسه را مثل اسب از کار انداخت ویندوزهای برخی را پراند و برخی را پسورد زد که بعدها عذاب وجدانش بر آن شدن تا دوباره درستشان کند.

3. شکسته شدن دستش در دو مورد.

4. کل کل با عالم و آدم.

5. شکنجه دادن من.

6. بیچاره کردن م.ک!

7. دعوا با یکی از بزرگترین مسئولان استان!!!!

8. مسخره کردن سازمان(...) در غالب طنز در نشریه ی ...

9. انتخاب6785000 هزار لقب همراه  دوستاش برای بچه مدرسه ای ها.

10. بازم بگم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماجراهای ضایعکده!!!!

 

_ از اون روزی که این رفت کرج میدونستم من بیچاره می شم . درسته که خونه ی جد و آبادش ایلام موندن اما نمی دونم چه حکمتی داره که هر بار اینا میان ایلام سر بزنن این میاد خونه ی ما تلپ میشه؟ شاید از شانس نداشته ی منه بخت برگشته اس!!  حیا هم که نره!! قبلا ها خوب بود حداقل تا بعد شام اینجا بود جدیدا تا صرف صبحانه  در خدمتشون هستیم! به نظر بنده همین بهنوش (غیبت نیست چون الان کنار دستم داره میوه می خوره!!) یه جور عذاب الهی متحرکه از جانب ایزد منان که لطف کردن خسگه سه گیان منه به چاره!!! اگه خواستید کسی رو شکنجه و عذاب بدید با روابط عمومی صورتی مکاتبه کنید تا بهنوش رو کمتر از 3 ثانیه درخونه ی طرف بفرستیم!!!

 

 

_ امروز از اون روزاس دلم گرفته! آخه نه کلاس دارم نه برنامه ای ! مامانم اینا هم یه سفر سه روزه رفتن ! خودمم و داداشم و بریز و بپاش و غذای آماده و... ولی خب بازم صفا نمی ده! از  بچه ها به طرز مشکوکی بی خبرم! یعنی سابقه نداشته زنگ نزنن!

مهندسم که تهرانه! بهنوشم 3 روزه مهمونه هر کاری میکنیم عمه اش گیر داده نمی شه در بره بیاد اینجا! سیستمم قات زده به زور میشه کانکت شد!! این مادر بزرگ ماهم هی گیر میده که تنها خونه نمونید بیاید اینجا! دی ول نیه! وه دورم! بیرونم که نمیشه تنهایی رفت ، فقط دیشب دوتایی رفتیم هوا خوری یه ساعته!!! سخت میگذره! آدم سوتی بده پیش عالم و آدم اما تنها نباشه ها!! 

 

 

_ دیروز که داشتم وبگردی میکردم به وبلاگ یه ایلامی برخورد کرده بودم . از کارش خیلی خوشم اومد چون جدید بود چون بدون هیچ ترسی تمام حرفای دلشو زده بود تمام اعتراضاتشو مکتوب کرده بود  و این خیلی برام مهمه که بالاخره یه همشهری از جنس دیگه دیدم. اگه اجازه بدن پیوند وبشونو میزنم تو لیستم واسه همتون!

 

 

_تا دیروز فکر میکردیم گیر دادن نیرو انتظامی به پوشش و لباس ها تموم شده ، اما دیدیم نه .نه تنها تموم نشده بلکه یه جور توهم هم گرفتن و به همه گیر میدن!  دیروز داشتیم با سه نفر از بچه ها از کلاس برمیگشتیم خونه یکی از این جمع به اسم (سعیده) که بچه ی یکی از گردن کلفتای ایلامه خیلی محجبه و پوشش درستر از مابقی بود .همینجور که میرفتیم ماموره اومد جلو بهش گیر داد جالب اینجاس سعیده چادریه!!!!!!!!!!

 

_یکی از بچه ها تعریف میکرد:چند روز پیش یه صحنه رو تو  یکی از خیابونای شهر دیدم که واقعا تاسف خوردم خیلیم ناراحت شدم... داشتم مسیرمو میرفتم از اونجا که این خیابون مسیر من (س) یکی از اصلی ترین خیابونای ایلامه به جمعیت پراکنه اما ایستاد اش توجهی نکردم اما جلو تر که رفتم دیدم یه پسر 22-23 ساله با سر و ضع خیلی ساده اما پاک تو پیاده رو رو زمین نشسته و با دست سرشو گرفته و دوسه نفرم دلداریش میدادن و یه مغازه داره واسش آب آوردو مردمم نگاش می کردن و هرکی چیزی میگفت از حرفای آدمای اونجا فهمیدم که این یه شاگرد مغازه اس وضع مالی اش هم ناجوره ، حدود 5 میلیون چک پول صاحب کارشو الان که جابجا میکرده گم کرده! !!!! پسر گریه میکردو می گفت: اره ماهه صد هزارتمن ویش وزور گیرم دیای هم خرج خوم و خوشک و برا یتیمم باید بم هم خویشکه بیوه ام اگر تمام زندگیم بفروشم نیوه 1 ملیون و.... یه خانمه کنارم داشت هق هق میکرد واسش(!!!!!) من باور نکردم گفتم لابد معتاد چیزیه اینم فیلمشه داشتم می رفتم که صدای یکی از مغازه دارای اونجا باعث شد سر برگردونم ، که داد زد: احمد ، نذره بکه پیلت پیدا بی ده بستنی فروشی حاجی (...) ژان بخوی بستنی اره چت بی. پسره با چشم اشکبار و مردم خندیدن اما من از فکر اول خودم شرمنده بودم!!!!!!

 

 

بلوا در کافه صورتی!!!

 

_بعضی وقتا یه اتفاقایی می افته که حرص آدم رو در میاره مثل الانه من که دوس دارم دو دستی کیبرد رو بزنم تو مانیتور و خدا نکنه که در اینجور مواقه کسی کنارت باشه که تمامم کاسه کوزه ها رو به هر بهانه ای سر اون میشکنی و برای من این موجود کسی جز داداش بیچارم نیست که الان خدا بش رحم کرده ایلام نیست... و علی نیزانم چه بیشم !! همه چی به هم ریخته اس (البته بین دوستام و چندنفر دیگه) یه سو تفاهم –البته معلومه توسط کی طراحی شده- همه چیو بهم ریخته همه شون افتادن به جون هم من بیچاره هم این وسط نقش حاجی مومنی (سلام عرض شد حاجی! مخلصتیم!) رو دارم یعنی باید بخملیانه یک پدرمان دراتگه ولا... 7 نفر از بچه ها 5 تا از دوست پسراشون 2 تا از فامیلاشون همه افتادن به جون هم و هی دارن بدتر میپیچونن در بعضی نقاط و دعوا به مادرها هم کشیده شده، مسخره اس خنده ام میاد!!!  بهنوش با مینا و سارا و زهرا و نفیسه قهره ، نفیسه با مریم ومینا قهره ،مینا با سارا و نگارو صدف ، صدف با اشکان(بی افش) اشکان با رضا بی اف سارا ، سروش (داداش بهنوش که 24 سالشه )!!!! با محمد دوست (...) دعواشون شده دماغ شکستن!! نگار به مامانش گفته اونم زنگ زده مامان بهنوش کرج(!!!!!!) به خدا راس میگم یک اوضاع باحالیه بیا و ببین منم خودمو کر کردم و قاتی نشدم!!! در نتیجه بنده جرات زنگ زدن و دیدن هیچکی رو ندارم چون جونم رو دوس دارم واسه همینه حوصله ام سر رفته! در جریان این دعوا چهار ای دی هک یه وبلاگ هک یه گوشی شکسته یه دماغ خرد شده یه کتف ضربه خورده یه ساعتم گم شده!!!! من و سپیده فعلادر امانیم به اضافه ی مهندس که تهرانه!!!! ما که فقط میخندیم !!!!!

 

 

 

 

 

 

جامعه ی بیکار ایلام بی جی

اولا خیلی پسر خاله شدی نفیسه نه و نفیسه خانم دوما شما مطمئنید دانشجوئید آخه شنیدم املاهاتو همیشه تبصره میذاشتن واست!!! به مامانت بگو شبا یه ساعت املا باهات کار کنه. زبان فارسیتم ضعیفه آخ.اون جواب من هم شوخی بود دقیقا میخواستم یه ارتباط طنز با سایتتون برقرار کنیم ما حاضریم!!! راستی اگه میشه یه وام بگیرید اون دوستتون جناب(...) رو بفرستید آرایشگاه به چشم خواهری موهاش ناجور بلند شده. چه خبر از سر کوچه شما که کار دیگه ندارید .دلم خنک شد جناب مسیج خان!!!! هه هه هه...حالا به عیادت صورتی هم تشریف بیارید اما ول خرجی نکنید دیگه....

 

 

 

 

 

 

 

 

چندتا خبر جالب برا بروبچ جمعمون:

 

 

1- نگار و میلاد بعد سه سال دوباره باهم دیده شدن!

2- هدی لک لک(همون که تو مدرسه خیلی اذیتش میکردیم) رفت . می دونستید کجا؟ هلند! خاک تو سرتون بدبختا حالا هی بشینید بازم قیافه اش رو مسخره کنید کاش منم شبیه لک لک بودم!!

3. برادرزاده ی فریبا.ف (کوچولوه) هفته ی گذشت تو تهران فوت شده!

4. موبایل مینا.ا رو دزدیدن!

5. (کیانا)ی ساناز.ع اینا بدنیا اومد!

6. نیو بهم زد! آخرش کار خودشو کرد!

7.مریم.م بی اف عوض کرده!بلا به دور! دورشو خط بکشید از من یه شما نصیحت.

 

 از این به بعد باهر آپ براتون از اوضاع احوال برورچ و رفقای قدیم میگم.

 

 

 

 

 

 

 

 

                      به موجودی به نام لجن!

 

دختر خانم محترم یا به قول خودت پری دریایی که از تمام تلفن عمومی های ایلام به من زنگ میزنی! ای لجن محترمی که داری تند میری و جالبه وبلاگ منو مو به مو هم می خونی!

فکر کنم اینجا جوابتو بدم بهتره چون نفر سوّم از بچه های این بلاگه! هرچی که دلت خواست گفتی اما حالا جواباشم هم بگیر:

اول از همه: دختری که 11 شب پای تلفن عمومیه معلومه چکاره اس! (با عرض پوزش از سایر مخاطبین عزیز و دور از جان  شما)...

دوم اینکه : سعی نکن خودتو آویزون (م) کنی مسلما خودش بالغه و می تونه تصمیم بگیره!

سوم اینکه: من همه چیو به اون میگم قطعا اگه راس گفته باشی اون همه قسمم نمی دادی که بهش نگم!

چهارم اینکه: ما هر چی باشیم ول و بی خانواده نیستیم.

پنجم اینکه : داریم واست!

ششم اینکه: مفت ترین دهنه عالمو داری. تبریک ایشم!

دیگه به من زنگ نزن بخدا بد میبینی!! اینورام دیگه نیا شاسگول!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Sat 21 Jul 2007ساعت 2 PM توسط صورتی و مهندس |

دختر صورتی یا پسر آبی مسئله این است؟!

 

 

متنی که پیش روی شماست حاصل قلت زدن 3 ساعت بنده بر روی نظرات شما می باشد . اگه به کسی جواب داده نشده فقط و فقط بخاطر بی نام بودن نطر یا ناشناس بودن آن است! پلیز میل نمایید.

 

سپیده ی کریمی: رفیق شفیق خودم که در طول روز بیشتر ا زخودم اینجا س میزنه(!!)سپیده عزیز مرسی که همچنان آمار بازدید مارو بالا میبری . اگه میشه تو هم ا زخاطراتت برامون بنویس! دوست دارم گلم، بازم بیا.

 

ترافیک :  همشهری عزیزم خانم یا آقای محترم به جمع ماخوش اومدی از اینکه این همه لطف به بلاگ من داری ممنونم  ، باور کن خیلی خوشحال شدم. در ضمن انجام وظیفه بود اگه یادی از مرحومه مهسا کردیم. بازم بیا.برامون از اونجا بنویس!

 

سیاوش خان: سلام داداش! مرسی که اومدی اما چرا در نقاب سجاد؟ مگه سیاوش چشه؟؟؟ این سیاوش خان کلی برا ما نظر و انتقاد و پیشنهاد و احوالپرسی نوشتن اما نمی دونم چرا همه اش تو یه تک کلمه سلام خلاصه شده بود!!!!!!!!! عجب نظر بلندی بود ها! بازم اینورا بیا با آبجی.راستی چند تا از همکلاسی ات هم اومدن اینجا.الان عضون.منتظرتیم!

 

عسل مشکی پوش: سلام گلم! خیلی وقت بود منتظرت بودنم میدونستم می ای عسل. یه خواهش ازت دارم لقبت رو عوض کن حیف تو که مشکی پوش .... دلم میگیره هاااا! عسل جون بازم بیا.راستی چشم اگه شد مینویسم!!!

 

مهشید: سلام دوست گلم! مرسی که سر زدی .حتما حتما میام.بازم بیا اینورا.

 

سعید: خواهش میکنیم.یو هم تشریف بیارید اینورا.

 

صدای آسمان: کارتون عالیه.ممنونم بخاطر نظرتون.

 

سهیل: سلام، تو همون سهیل توتی نیستی که پارسال بهنوش رو کچل کردی؟!

 

حامد:شما لطف دارید، چشم حتما میایم!!

 

مسعود وکیوان: بابا خیلی زرنگید ها؟؟ ندزدنتون؟ نه ما همین جوری راحتیم. اصلا هم کم لطف نیستن ایلامی ها...

 

مهدی: ((بر خاک بخواب نازنين،تختی نيست. آواره شدن ,حکايت سختی نيست. از پاکی اشکهای خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختی نيست))) ممنونم بخاطر این متن قشنگت.بازم از اینا بفرست!

 

مهرداد :مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

 

 

آقا یه چیز جالب در یک جلسه ی کاملا استراتژیک و فوری با اعضا ، کارکنان، خبرنگاران و... وبلاگ (دختر صورتی) قرار شد که نام این وبلاگ به (پسر آبی) تغییر پیدا کنه، آخه جدیدا هشتاد درصد طرفداران ما آقایان شدند و دخترا قهر کردن رفتن خونه ی باباشون!!!خودتون بالا رو ملاحظه بفرمایید!!! 7 آقا و 2 خانم و دو مجهول!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                ((دست نوشته های رضا ))

 

 

دست بزنید سوت بلبلی ، جیغ، هوار ، بلند تر.... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!! بالاخره مهندس شروع کرد به نوشتن ، بالاخره منتی کشیدنای ما پایان یافت البته این متنارو به من داد من به جاش آپیدم  در حال حاضر خودش در سفره داره عشق میکنه!اما اصلش که ما اونه دیگه!!! جالبه بخونید!

 

 

_ divoone. oghdeyi. susul. efadei. tarsoo. damdami . asopas . razl . ashghal.moftkhor!!!!!! shaki sho0di?hala harfe aval 8 kalame bala ro kenare ham bezar

 

_ دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران . چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست

 

 

مسابقه زندگي سه ، دو ، يك.. سوت داور. بازي شروع شد. دويدم.. دست و پا زدم.... غرق شدم... دل شكستم.. عاشق شدم... بيرحم شدم.... مهربان شدم.... بچه بودم.... بزرگ شدم.... پير شدم.... بازي تمام شد.... زندگي را باختم.

 

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند. تمام شد

 

جديدترين ضرب المثل چيني مي گويد: يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند،از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد، آلودگي هوا زنده اش بگذارد و زلزله زير آوار له اش نکند،حتماً از خوشحالي خواهد مرد

 

الان مدتيه گير كردم بين اين دو ضرب المثل، دارم هنگ ميكنم: بالاخره «جواب ابلهان خاموشي است» يا «سكوت علامت رضاست

 

yeki bood yeki nabood....vaghti in yeki bood oon yeki nabood vaghti oonyeki bood in yeki nabood ... kholase ma ham nafahmidim ke ki boodo ki nabood amma fahmidim ke hichvaght oon yeki ba in yeki naboood

 

برای تسکین دردت به رویا پناه نبر چون از قافله ی زمان جا می مانی

 

بزرگترين حادثه:تولد........بزرگترين ثروت:جواني...........بزرگترين خاطره:اشنايي..........بزرگترين تجربه:عشق.............بزرگترين ارزو:وصال...............بزرگترين نعمت:خوشبختي.....................بزرگترين غم بي وفايي................بزرگترين درد جدايي................بزرگترين اندوه :مرگ.............بزرگترين بلا :نااميدي سعي کن به خاطر کسي که دوستش داري، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش که بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي

 

گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد كمي با من حرف بزن

 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکا سنگ ميزدن ولی گنجشکا جدی جدی ميميرن ، آدما شوخی شوخی زخم زبون ميزنن ولی دلها جدی جدی ميشکنه ، تو شوخی شوخی لبخند ميزنی ولی من جدی جدی عاشقت ميشم

 

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي

 

آمدم ، آمدی ، آمد . نشستم ، نشستی ، نشست . سوختم ، سوختی ، سوخت . ساختم ، ساختی ، ساخت . پیچاندم پیچاندی ، پیچاند . خواستم ، خواستی ، خواست . ماندم، ماندی، ماند . از افعال گذشته که هیچ نیاموختی . من صرف فعل نخواستم ، کمی عشقت را صرف کن . دست کم حال را تجربه کن و برای یک بار هم که شده بیا و بشین وبسور و بساز و نپیچان و بخواه و بمان . فقط برای من

 

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند كسي نه شاخه گلي برايش مي اورد نه برايش مي خنديدند و نه برايش مي گريستند وقتي رفت همه امدند برايش دسته گل اوردند سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند شايد جرمش نفس كشيدن بود

 

ye zarbol masale rousi hast ke mige:ilogso nok loobahg maziza ,yani to baram aziz tarini.jalebe age az akhar ham bekhonim be mani farsi hamon maniyo mide

 

نامهء یک پسر عرب به معشوقهء ایرانی يا ايــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا اميـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد . و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش العـشق کمثـل الماهيتابه ميـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.

 

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

 

 

رضا جان از متنای قشنگت خیلی لذت بردیم سری بعد بیشتر ازشون آپ میکنم!

راستی دلمون واست یه ذره شده ، زود برگرد! خوش بگذره!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         مرغ                                             24 تیر 69

                  &

               خروس            t   Mo0barak…      Lo0d TaVa

                         &

                              اردک

 

                    الهه جونم تولدت مبارک!!!

 

                                                                                          دختران صورتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Sun 15 Jul 2007ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

 

 

 

مخاطب محترم !

وبلاگ مورد نظر شما در شبکه ی بلاگفا موجود

      نمیباشد لطفاً بعدا مراجعه بفرمائید!

 

 

کارکنان این وبلاگ در مرخصی می باشند ! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صورتی دپرس می باشد!!

 

 

بدلیل عدم وجود همکار و نویسنده دراین وبلاگ و دس تنها بودناینجانب و ا زاونجا که موضوعاتی بسیار مخ مرا مشغو ل و باعث تعطیلی اون شده و بنده بسسسسسیار بسییییییییییییییییییییییییییییییار ناراحت می باشم از یک سر ی اتفاقات بعلاوه ی اوضاع بد وبلاگ و همکاری نکردن هیچکدومتون که فقط به به و چهچهه می کنید، لذا بنده نمی تونم تا اطلاع ثانوی آپ کنم یعنی مخم کار نمی کنه که چیزی بنویسم! البته بعد از یک مدت اگه حالمون دوباره اومد سر جاش باز براتون چرند می نویسم اما اینم بدونید که برگشتم حتمی نیست البته در صورتیکه بمیرم .

پس تا چند روز دیگه که شما با زمیاید سر میزنید اگه اومدم   خو ش او

مدم اگه نه یه فاتح نثار روح اینجانب کنید پلیز!  این وبلاگم ارثیه میرسه به پسر جناب مهندس (خودش که دیگه نمی آد). بدرود عزیزان!

 

 

 

 

 

 

 

           Www.

      Ilambg

                            .com

 

Saity mo0tefavet ba chandin sabke nevshtari

 

          Tanz          Arzoha          Khatrat

              Asheghane      Falname

                              & ...

 

اثر مکتوب موجودی دوپا به نام:       

  ( پیام هم صداش میزنن!) محمد صفی پور

و ساکنین خیابانی به نام پاسداران.     

                              

                                       

                                                      امتحانش ضرر نداره از ما گفتن بود!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Sat 14 Jul 2007ساعت 11 AM توسط صورتی و مهندس |

            پول میگیریم ، آدم ضایع می کنیم!!

 

سلام !

از اینکه یه مدت نبودم وری معذرت! کلی کار ریخته بود رو فرق کله ام!

اما خب میبینم که شماهام خوب دارید با ما پیش میاید و همچنان آمار بازدید رو بالا میبرید (البته غیر اون 18 باری که در طول روز مهندس و سپیده میان اینجا!!!)

ظاهرا اینجا همه چی داره خوب پیش میره جز یه مشکلی که جدیدا بعضیا درست کردن و موجب قات شدن اعصاب اینجانب و همکاران عزیز شده ...

قضیه از این قراره که یه دختر خانم نسبتا محترم که از مخاطبان قدیمی ماست وقتی اسم بی اف قدیمی شو که باهم درگیری داشتن تو این وب میبینه قات میکنه و مارو تهدید کرده که اگه مانع ورود این عزیز نشیم مارو در عرض 3 سوت هک(مگه کشکه! ما سیستم امنیتی داریم و کلی گارد محافظ) میکنه از طرفی هم اون آقا به این خانوم گفته که مگه ملک باباته یا خریدیش؟ و اینا و دعوا و خلاصه....و این اغازی شد برای بدآموزی دیگر جنگجویان و ورود آفای تهدید  آمیز برای ما که چشتون رو درمیاریم و گیسوانتون  میکشیم و لگد میزنیم و اینا...

خلاصه اینکه هرکی پارسال اینجا رو این وبلاگ ما شوهر کرد و زن گرفت و کلا مقوله ی ازدواج ! الان یکی یکی دارن رو همین وبلاگ طلاق کشی میکنن و... جالب اینکه من امروز یه آفای داشتم از طرف منا جوجو که گفته بود حال این سامان-ک رو اگه واسم بگیرید من هرجور کمکی از مالی تا ارائه مطلب و ... به شما میکنم ، بعلهههههه، اینجوریاس کلکسیون شغلهای ما تکمیلی میشود از عاقدی تا شر خری.

اوضاع اینجا بسسسسسسسسسیار جالب و من به خودم و مهندس عزیز می بالم که رئیس تیمارستانی کاملا خصوصی در بلاگفا هستیم.

 

                  

                 

 

                  

               دیدار با سیما آلزایمر و بابابزرگش!!

 

- دیروز داشتم تو خیابون با سارا رد میشدیم چشممون افتاد به یه دختر که زل زده بود به من ، گفتم لابد دیوونه اس بیخیال  رفتیم کارمونو انجام دادیم برگشتنی باز دیدمش باز نگام کرد و خندید اما این بار اومد جلو آویزونم شد و کلی ماچ واینا! گفت : منو نمی شناسی من سیمام همون که همکلاسیت بود ،  سیما آلزایمر!!! گفتم : خانوم مطمئنی که تو سیمایی آخه سیما ... گفت می دونم چون جراحی زیبایی کردم نشناختی همه اولین بار اینجوری بام برخورد میکنن!! دیدم ضایع شد من از اول احوالپرسی کردم و... یه پیرمرده با یه خروار سبیل  (البته نسبت به سن سیما 18) که 30 سال میزد باش بود گفتم لابد باباشه ماهم احوالپرسی کردیم باش که شرمنده عمو(!!!) وآخه فکر کردم باباشه بعد سیما جان با اون قیافه که دکتر انیده بو توش و یه طرف بینیش کنار گوشش و تاتو ابروشو پس کله اش برده بود گفت این احمده، شوهرم!!!!!!!!!!!!!!!!!  نفهمیدم چی شد فقط سرم گیج رفت ! سارا هم بعد اون ماجرا افسردگی شدید گرفته و دپرسه!!! و من به این نتیجه رسیدم که انتخاب شوهر که به عشق و سن و تحصیلات و خانواده و اینا نیست که شوهر باید جیباش پر از پول باشه و میزان عشق برابر با صفرهای ارقام حساب بانکی می باشد!!! به قول اس ام اس عججججججججبببببببببببببببببببببب!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 12 Jul 2007ساعت 2 PM توسط صورتی و مهندس |

فال نامه
برای دیدن فال خود
 
 کافیست اول در دل نیت
 
کنید سپس بروی یکی از
 
دایره ها کلیک کنید
 
LKJ











+ نوشته شده در Mon 9 Jul 2007ساعت 2 PM توسط صورتی و مهندس |

 

 

* امروز صبح بهنوش بهم زنگ زد که ایلامه خیلی خوشحال شدم غروب با بچه ها رفتیم سر خاک سحر ، صمیمی ترین دوست و هم نیمکتیم که 3 ساله از رفتنش میگذره! هر چند دلم نمی خواست حال بهنوش گرفته شه ولی خب به اصرار خودش رفتیم .اولین بار بود که اونجا رو میدید،بهشت رضای ایلامو! اولش از سکوت معنا داره اونجا پرسید و بعد به اندازه ی تمام دلتنگی های که می تونست داشته باشه گریه کرد ، از دست خودمون عصبانی ام که اول سفر ش رو اینجوری خراب کردیم ولی خب شب به اصرار من از مامانش اجازه گرفت و اومد خونه ی ما موند مینا و و مریم هم تا 11 اونجا بودن تا 4 صبح دوتایی نشستیم حرف زدیم کلی هم گریه کردیم یه دنیا هم خندیدیم!

 

 

 

*هنوز داغ سحر رو دلمون مونده بود که جمعه ی گذشت مهسا احمدی زاد واسه همیشه تنهامون کذاشت و از میون ما پر کشید ، وقتی صبح بابام خبرو بهمون داد برا 10 دقیقه منگ بودم هیچی نمی فهمیدم مهسا، یکی از دخترای نمونه ی شهر ما ... واقعا راست میگن که خدا گلچین میکنه !! وگرنه چرا باید تو اون تصادف هیچکی حتی یه سر سوزن صدمه نبینه اما مهسا واسه همیشه چشاشو ببنده و...هیچی ندارم که بگم، دلم برا همشون تنگ شده!

 

* امروز از کله سحر تا بوق سگ روی پروژه ی فمنیستی این نرگس ذلیل شده کار کردیم! یه طرح جالب ، نوشتن تمام دیوان حافظ با روانویس مشکی و خط تحریری روی یه چادر یکدست سفید!!! خدا کور ش کنه که تمام کور بیمن وی طرح عزیزه!! تازه وقتی هم اعتراض می کنی که این چه مسخره بازیه و.. میگه خودت گفتی یه طرح نو واسه شرکت تو جشنواره  مدادکمرنگ...!!! مال مه برمه ار مه یه وتیم!!

 

امروز رفتیم عیادت نفیسه دستش مایع کتلت شده!! البته زیادم بد نشد تا یه بو دی جو نگرگه!! قضیه از اونجا شروع شد که این خانم که به هیچ وجه حاضر نیست خود را کمتر و ضعیف تر از هیچ موجودی ببیند حالا می خواد بقال سر کوچه باشه می خواد ناپائون بناپارت باشه! وقتی این ایلام بی جی رو می خونه که قراره همشون برن دوچرخه سواری جمعی واینا این عزیز هم بر طبق عادت جفت انگشتاشو کرده بود تو یه کفش که ما هم باید بریم اسکیت (!!!!!) دسته جمعی! اونم تو چغاسبز ایلام که بسیار مکان سالمی واسه تفریح دختراس(!!!!!!) از اونجا که ما نقبولیدیم(فعل سنتز میکنیم!) خودش میره و کله معلق و پشتک و اینا و آره دیگه!!!! اگه دستم به اونی که این طرحو تو ایلام بی جی داده برسه حتمااااا کمال تشکر رو ازش بجا می آرم که حداقل برا یه هفته مارو از شر این دختره نجات داد!!

 

 

*گاهی وقتابعضیا یه سوتی هایی می دن که آدم از خنده روده بر میشه اما ما وقتی کسی تو جمعمون سوتی می ده به حالش گریه می کنیم ، اوضاع اینا ناجوره دیگه!! به مرحله حادی از سوتی در کردن رسیدن و بر اساس تحقیقات من و آزمایشات و اینا از اونجا که تو این جمع قبلنا فقط بهنوش سوتی می داد اما الان همه ی بچه های اموراتشون با سوتی دادن میگذره بنده به این نتیجه رسیدم که سوتی دادن یک نوع بیماری کاملا واگیری و مسری می باشد!!

 

بنده برای اثبات تحقیقاتم الان یک نمونه به شما نشون میدم!

 

-پریروز ساعت هفت بعد تموم شدن کلاسم با وجود تنفری که از (ن) دارم چون تنها بودم مجبور شدم باهاش هم مسیر شم .همین جور که داشتیم از سعدی وارد پاسداران میشدیم و (ن)چن می داد، یه کوری (پسر) داشت جلو تر از ما راه می رفت .(ن) عزیز که استاد خالی بستنه و من بیچاره رو گیر آورده بود و به قول خودمون :دس کردیه کیسه اره منه بدبخت!! شروع کرد که آره این پسرعمه ی منه و عاشق سینه چاکم بوده و میمرده واسم  و خلاصه از اینا . خنده ام گرفته بود آخه می دونید این دفعه یه جورای فرق داشت یعنی بد خالی بست چون (ن) یکصدم هم به مغزش خطور نکرد که این پسر که ا ونو عاشق سینه چاک و پسر عمه ی خودش می دونه! احسان پسر خاله ی من باشه!!! بیچاره (ن)!

 

آقا امروز یه اتفاق بسسسسسسسسسسیار عجیبی رخ داد که حتما حتما باید ثبت شه .بالاخره بعد از مدتها این مینو مارو به خونشون دعوت کرد ، بیچاره اش کردیم تمام اتاقشو زیرو رو کردیم حتی بهنوش زیر تخت خوابشم گشت!!!!!  طفلی مامانش میترسید نگامون کنه انگار تا حالا دیوونه ندیده بود(!!!!).

دختر صورتی از بینوایان ، عقب ماندگان ذهنی ، فلج های نخاعی و... عضو افتخاری می پذیرد. 

 

* امروز با بهنوش رفتیم دنبال بچه ها به یاد قدیما یه سر رفتیم مدرسه واسه گرفتن پرونده و نمره ها و خلاصه... تو راه هی تند تند با هم حرف میزدیم  بعد سر یه موضوعی بینمون اختلاف نظر پیش اومد آقا هر کاری میکردیم هیچکی از نظر و عقیدش پیاده نمیشد منم به خدا به حالت مسخره الکی گفتم آقاازهمین جای هستیم (بلوار امام) تا دم در مدرسه مسابقه هر کی اول شد حرف اون درسته ؟ هنوز ه درسته رو نگفته بودم که صدای سم چند تا اسب و خاک و... و یک سرعتگیش دداوسن !!! کلی بهشون خندیدم و قهقهه زدم حالا تصور کن همه ی سر آدمای که اونجا بودن به طرف اونا چرخید و اوناهم هی تند تند میدویدن!!!منم از ترس آبروم یواشکی دور زدم از فردوسی رفتم ! هرچند بعد که پشت سر اونا رسیدم مدرسه براشون  تعریف کردم کفشامو در آوردن و انداخت رو خونه  سرایدار!!! اما روز خوبی بود تو عمرم انقدر نخندیده بودم!!!

 

 

یادش بخیر پارسال دقیقا این موقع من و دوستام مدینه بودیم چه صفا داد ، هرچند که اولش فکر می کردیم هنوز خیلی زود واسه رفتن ما و اینکه می تونیم از عهده اش بر بیایم اما خب به عقیده من آدم دلش باید پاک باشه من برا خودم احکام خاصی دارم نه خدای نکرده بخوام دس تو کار خدا ببرم و...استغفر الله اما خب معتقدم ایمان و حیا به مقنعه و چادر و ساق دس نیست به صف جلوی نماز واسادن حالا تو مدرسه ،نسیت به مردانگیه به نجابت و پاکدامنیه به کمک کردن به یه بیچاره اس به دزدی نکرئنه به دروغ نگفتنه به مال حرام نخوردنه به نارو نزدنه به سرکار نذاشتنه  ... لابد خیلیا فکر میکنن میخوام  ظاهر خودمو و کارامو توجیح کنم اما نه اصلا برام مهم نیست اگه اینجوری فکر کنن مهم خداست و بعد دل خودم که آسوده اس. به حرفام فکر کن شاید تو هم به نتیجه ای برسی ؟ راستی نظر تو چیه حتما تو بخش نظرات واسم بگو...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 9 Jul 2007ساعت 10 AM توسط صورتی و مهندس |

MoOojoOodati    Be    Name          

 BAD AMoOoOoOoZ !!

 

یه توضیح کوچولو:

اول با اجازه یآقای ژوله که سبک قلمشو تو بعضی جاها رفتیم خاطره ی زیر مربوط به

 تابستان گذشته و بر اساس واقعیت است که به درخواست چند نفراز جامعه ی بیکاران

ایلامی عزیز که وبلاگ مارا میل می کنن(جونم؟!) نوشته شده و بدلیل جلوگیری از هرگونه

 گیس و گیس کشی و لگد و مشت و اینا از بیان نام مسئولان و نهاد ها و سازمان های

مربوطه شرمنده ایم و نصفی!!

 

داستان  از آنجا شروع شد که من و مهشید و بهنوش و مریم و سارا و نفیسه به همراه

چند تا دختر بد آموز (که بعد ها این نام رو سارا به اونا داد!!) از اونجا که عضویت در

سازمان فلان را داشتیم قرار شد با همان سازمان فلان برای شرکت در جشنواره ی فلان

(فلان در فلان) راهی تهران بشیم سفری متفاوت که مملو از سوتی و اخذ حال و... بود

آقا اصلان خودتون بیاید تو داستان یعنی برگردید  به دقیقا یک سال پیش همین موقع ها:

-هوا خیلی گرمه و ماشینی که ما با اون راهی تهران می باشیم  به صورت کنسرو آبپز آدمه!

مهشید نگرانه و مدام می گه اگه ژل روی موهام تا تهران آب شه من چه خاکی تو سر بریزم!!!

و همچنان با ناخن ها ی مصنوعی اش روی اعصاب ماخط می ا ندازه!! ما در حالی که آبپزیم  صدای اون سه تا

دختر بد آموز رو می شنویم که دارن به صورت بی حیایانه در مورد فواید بی اف داشتن حرف می زنن و چنان

 یواش حرف می زنن که ما اصلا نمی فهمیم!!

وقتی صبح برا اولین بار اونارو دیدیم  که جلوی مسئولا حاج خانوم بودند دلمون برا اونا کباب خواست! از بس مقنعه

 ها رو  تا جلو دماغ که چه عرض کنم کج بیلاشو ن کشید ه بو د ند و جلو پاهاشونو نمی دیدن بعلاوه تو اون گرما  ساق

 دستاو شلوارهای که پاچشون از لنگای اینا بلند بود حالا به کنار!! سارا خیلی نگران بود که ما با این قیافه چه جوری

 با اینا سر کنیم و نفیسه تو  سر مریم می زد که چرا به جای منصور و قمیشی و کوفت ومرض کریمی و ذاکر رو

 نیاورده (!!!!!) خلاصه با قلبی که تو کفشا  بود سوار شدیم اما اونجا قضیه جالب شده که به محض گاز دادن آقای راننده

 و به اندازه ی یه متر اونطرف تر خط چوار  ساق دستهای این عزیزان به آستین سه ربع و نوک مقنعه ها ار ریز دماغ به پس

کله جابجا شد(!!!)  دقیقا اینجا بود که من فهمیدم چقدر ما گوشمون جلو چشم اینا درازه !! و از چوار به بعد جزو مناطق

آزاد ناموسی ما ایلامی ها به حساب می آد . گاهی از بس حواسسشون  پرت می شد به قول مهشید یه کم از موها

 و زلفان زیبایشان  که 80 نو کتیرای فاسد و واکس کفش و ... دیده بودند زیر روسری می رفت. سارا اشاره می ده که

 چشمای بهنوش رو با دستات بگیر بد آموزی داره!!(سست عنصر ترین جمع ما اون موقع بهنوش بود!!!) وعمو نفیسه  چشم

به روی همه ی  غیرتش می بنده و به بهنوش می گه اگه سر و گوشش جنبان نشه برگردیم براش آلبوم نیکبخت می خره!!

 به تهران که رسیدیم همه از شدت گرما تنوری بودن و ما از بد آموزا.

هتل- تهران

صبح با بوق بوق مسئولان نیمه محترم همایش بیدار شدیم تا صبحانه کوفت شه و بعد برای مراسم

 افتتاحیه آماده شیم! یه ساعت توصف دستشویی   واسادن وبی خوابی دیشب کنار سارا که انگشت

 شست پاش(!!!) تا صبح تو چشم من فرو رفته وورینه  کردن بهنوش تا شوکی و...  خودش کم  دردسر

 نداشت  واسم تا قات شم  ،تازه بعدش بیام ببینم بد آموزا به دعوت بهنوش بیان سر میز ما کوفت کنن!!

  مهشید یه جوری به ما نگاه کرد که یعنی پاشید بریم.هر وقت ماهواره ی خالم اینا رو شن می شه مامانمم

 اینجوری نگام می کنه یعنی پاشو برو!! من نمی دونم چرا بعضیا می خوان زور ی زوری رفیق ناباب آدم شن؟!

مراسم افتتاحیه خوب بودد و ما با بچه های تهران فاب شدیم(!!!)  غرو ب همون روز ما برا ی خرید به میدان

تجریش رفتیم چون بد آموزا رفتن ولیعصر ماسعی کردیم برای حفظ آبرومون فرسنگها از اونا دو ر بیفتیم! بعد خرید

 و خارج شدن از فروشگاه چیزی رو دیدیم که سیخ به  تنمون مو شد !! بد آوز ها به تجریش رسیده بودن وبا بالا وپایین

 رفتن تو خیابانای اطراف تمام آبرو ی ما رو د رمعرض دید عموم گذاشته بود ند و د رحالیکه با افه همچون کلاغ راه میرفتن

 گاهی بعضی به اونا یه چیزای می گفتن که ما اصلا نم یفهمیدیم هاااااااا اما اینا جوا ب می دادن برو گم شو نکبت

 یا خفه شو .و...سارا می گه واقعا خوشحالم که خلاف سنگین من زنگ زدن به بی افمه !!!

روز بعد ، بعد از جلسه ما رو می برن دربند. اینجا دربند آما آزادی خیلی زیاده و دختر ها و پسرها باهم قدم می زنند

 و به عقیده  ی من به هم عشقولانه دروغ می گن!!

ما  به بالام یرسیم وآب انار می خوریم  چندتا جوات اونطرف تر با  آهنگ (کفتر کاکل به سر های های...) به صورت

عشقولانه روبروی بد آموزا به فاصله ی 3 متر نشستن و تمام تلاششون رو میکنن که نشون بدن از نوک موهای  تیغ

تیغشون عشق فرو می چکه!!عمو نفیسه می گه: وا..خاک عالم،ا بروهای بعضی از اونا از ابروهاای ما هم

 ژیگولی تره!!! یکی از اونا که نارنجی آبی پوشیده شماره امداد سایپا رو به یکی از بد آموزا به اسم نسرین میده

 و ما می فهمیم که رژ لب نقش مهمی در این انتخاب دارد!!در تمام این مدت مریم دو دستی چشای بهنوش

رو گرفته بود اما وقتی به هتل می رسی مهشید می گه خوش به حال هرکی اف داره!! مثل اینکه وقتشه یکی بگیرم...!!

 و ما جفت دستی تو فرق کله مون می زنیم که چرا چشمای مهشید رو نگرفتیم!

 

 

این سفر پر از خاطره بود خودم زیاد خوشم نیومد از این نوشته ولی خب به اصرار شماها نوشتم  اگه ناخوشتون کرد و بد بود ما شرمنده و نصفی اگه هم راضی بودید تو قسمت نظرات بگید تا سوتی هاو اتفاقات ما و سر انجام بد آموزا رو براتون بگم!!

اگه مزخرف بود و قتتون رو گرفت یکی بزنید تو سر اونایی که در خواست کردند...

                                                  

                ♥ ♥ ♥ ♥♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥ ♥ ♥ ♥

 

                       

 

افشای اسرار داخلی  وبلاگ و زندگی عناصر آن!!

 

Help me!! 

-قضیه ی آپیدن  عنصری کمیاب به نام مهندس  :

-سرویس  مطالب و آپیدن این بنده خدا به طور اتوماتیک و خود بخودی تعطیل بوده و به حمدالله با قاتی

خروسا شدن این آقا به لای باقالی ها رفته و عمرا اگه برگرده! سیمای عزیز که آف دادی چرا دستنوشته

 های مهندس کم شده و اینا! الهی من فدای چشمای عیبدار تو آخه این مهندس کی دستنوشته داشته

 که ما ندیدیم و تو دیدی! دخترم پیش از هر چیز بدون که شماره ی عینکت ناجور رفته بالا و بعدشم اینکه

 مهندس استاد ادبیات این وبلاگ و فعالیت بلغورانه ی اونه نه طنز نویس!!

 

 

-قضیه ی آپیدن استاد ادبیاتی به نام مهشید:

یکی دو روزی که کلی آدم (مهمون)  تو خونه ی ما تلپ بود قرار بود مهشید براتون آپ کنه چون من درگیر بودم!!

- تلفن زنگ می زنه و این امین ما با سرعت نور تلفن وجواب مب ده و داد می زنه مهشید باهات کار فوری داره و

من که در یک جلسه ی استراتژیک بسیار مهم که دارشتم با مهمونا میوه می خوردم چون کار فوری داشت از جلسه

ی بسیار مهمم دست کشیدم.-الو!چیه مهسید ؟ چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟...زنگ بزن 110!! و اون با خونسردی تمام

 می گه: نه نیازی نسیت داشتم واسه وبلاگ متن می نوشتم خواستم ازت بپرسم املای صحیح صورتی با کدوم

س الفباس؟ و من در این برهه در به در دنبال کارد می گردم تا به خودم بزنم و نشون بدم که خونم در نمی آد .

این از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین حرکات ضایع این موجود دوپاس!!

 

 

قضیه ی آپیدن سست عنصری به نام بهنوش:

ماجرا از این قراره از اونجا که بهنوش می خواسته یه عکسی رو نشون مادر گرامی اش  بده ،دستش کوبیده می شه

به لبه ی میز و از شدت درد نمت تونه باپه (جونم؟!!) و از من می خواد یه راهی و یه جوری درمانش کنم اما از آنجا که

 من در دامپزشکی تخصیص ندارم و در کلاس زیست شناسی فقط تا سر آرنج نخستس ها(Priodontes) بیشتر به ما

یاد ندادن و از آرنج به پایین مال تخصصی هاشه  کاری نمی تونم براش بکنم و احتمال مرگ این موجود به 90 درصد

می رسه.متاسفام!!

 

 

اما اگه اینارو گفتم  به این دلیل بود تا از اوضاع هیری ویری اینجا

باخبر شید و انتظار بیخودی از این عناصر نداشته باشید و دعایی

 در حق من بدبخت بکنید  و بفهمید من از عشق اینا چی می کشم!!

 

 

            

                     ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥ ♥ ♥ ♥

           

                                                 

♥♥خاطرات ادیب و ایران زمین ته کشیده ،

لطفا سوال نفرمائید!! ♥♥

 

 

♥ ♥ پریا جون و بچه های گل دانشگاه آزاد :مرسی که گام به گام با ما دارید پیش می آید

               امیدوارم بتونم با نوشتن دستنوشته های به درد بخور از خجالتتون در بیایم!! دوستون دارم.

 

 

♥ ♥ محمد خان (صفی پور) : ریاست محترم وبلاگ ایلام بی جی (جونم!!!!) مرسی که به

   ما سر زدی خوشحال شدیم. راستی اگه قرار باشه همه ی وبلاگرا اسم منابعشون رو رو کنن

   که همه چی هیچی دیگه!! یه چیز دیگه تمام دستنوشته های این وبلاگ به قلم خودمون و تا

   اس یعنی از هیچ جا کپی نشده الا مغزای خودمون باور ندارید می تونید بگردید!!

   راستی، باشه هر جور کمکی خواستی روی صورتی ها حساب کن!! ممنونیم.بازم اینورا بیا.

 

 

تاریخ شروع فعالیت های بلغورانه ی ما تقریبا داره یکساله می شه دوست عزیز! به ما سر بزنی خوشحال می شیم.

 

 

♥ ♥رابین هود از تبریز: متاسفم همین! Too!!

♥ ♥بچه های فردیس کرج( ارازل دور بهنوش): درد و بلاتون دالامبی تو سر اون بهنوشه که پیشتونه.

خیلی با معرفتید.باشه چشم خاطراتم می نویسم اما چیزای جالبو همه رو براتون تعریفیدیم(!!)

 ته کیسه شاید یه چیزی پیدا کرد واستون. اگه بهنوش رو دیدین به جایمن یکی بزنید تو فرق کله اش!!

 

♥ ♥رضا خان: مرسی برای متنای قشنگت اما عزیز تکراری بود . اون تالار گفتمان مخصوص بچه های ایلام که

گفتی تو کارشم اگه بتونم حتما ایجاد می کنیم!!

 

♥ ♥لیدیان کرد: عزیزان من ، شما که خودتون بهتر می دونید تمام خاطرات خنده دار

 ما در مورد ایران زمین و ادیب و ایناس دیگه خب الانم لابد می دونید که مدرسه

ها تعطیله دیگه!!؟ خب ای کور بشم من آخه از چی واسه شما بگم؟ آخه خاطره ی

 بامزه دیگه از کجا بیارم که هی می گید بتعریف؟!!

 

♥ ♥سامان خان از اهواز: مرسی که سر زدی. اصلا اینجوری نیست که ما فقط بچه های ایلام رو تحویل

می گیریم و.. ! اشتباه نکن. بازم اینورا بیا همشهریاتم بیار!!

♥ ♥بچه های پانا : مرسی که به یادمون بودید و بازم اینورا اومدید، آره می دونم نقش قلمم عوض شده اما

چیکارش کنم؟ به هر حال دیگه سنی از ما گذشته هیجان ازمون بر نمی آد!!

 

♥ ♥امیر خان: ما اینجا نه قصد جسارت و نه توهین و بدوبیراه گفتن به هیچ کسی رو نداشتیم و نداریم. این

وبلاگم برا جنگ و دعوا و .. بین دخترا و پسرا درست نشده بلکه برعکس فقط قصد ما جمع کردن بچه های

ایلام اونم از نوع باجنبهاش کنار همه همین!! یو تخیلت فعاله داداش!!

 

 

 

دوستان عزیز  اگه نظری انتقادی پیشنهادی  خلاصه هر چی که تو دل

 و قلوتون دارید  رو خواستید به ما بگید دیگه به khano0m_lover آف ندید

 چون می پرن از این به بعد فقط تو قسمت نظرات برامون بذارید!!

                                                  

 

اینم متنی که سیاوش و سعیده زحمت کشیدن برامون سند کردن:

 

♥ ♥I can't forget the day you left me ♥ ♥

 ♥ ♥Take back that sad word good-bye  ♥ ♥

♥ ♥When you walked out the door♥ ♥
♥ ♥And walked out of my life♥ ♥
♥ ♥Un-cry these tears♥ ♥
♥ ♥I cried so many nights♥ ♥
♥ ♥Un-break my heart♥ ♥
♥ ♥I can't forget the day you left me♥ ♥
♥ ♥Time is so unkind♥ ♥
♥ ♥And life is so cruel without you ♥ ♥

♥ ♥Bring back those nights when I cry for you ♥ ♥

♥ ♥Come back and bring back my smile♥ ♥

 

 

                                                  

 

 

تو مثه فصل بهاري      كه برام شادي مياري
   منم اون ابر سياهی    كه تو فصل تو مي بارم
تو مثه گلاي پونه                                        عاشق روييدن هستي
منم اون گوشه نشيني                                                              كه طلوعت و مي بينم
تو به شفافي شبنم                                       تو مثه فرشته هايي
منم اون عاشق بي دل    كه سر راهت مي شينم
                        تو بزرگي توعزيزي       تو مثه  چشمه زلالي                 
منم اون حقير و مسكين                                       كه براش خيلي زيادي
تو مثه پرنده هايي                                              تو پر از عشق و وفايي
  منم اون آوازه خونی                                                            كه تو شعراش و مي دوني
خلاصه خيلي لطيفي                                    واسه دل يه تكيه گاهي
نازنين ,عزيز جونم                     تو پناه شب تاری
تو غروبم تو طلوعي    تو واسم راه عبوري
خط قرمز روي غم هاست    وقتي تو پيشم بموني...

 

 

 

 

معذرت نامه:

گویا دوستان و همشهریان هنگامه ی عزیز از شهر لاهیجان برای من آف دادند

که تو در جواب دادن آفای هنگامه همشهری عزیز ما به شهر ماو اهالی ان بد و

بیراه گفتی و در ضمن گفتند:نمک نشناس ! و خجالت بکش و کوتاه بیا وگرنه

می دیم دهنتو با کلوچه و فومن گل بگیرند !!

ما ضمن اعلام برائت از همه دشمنان در لاهیجان اعلام می کنیم ما مخلص

لاهیجانیان عزیز هستیم و برای همهی ملت ایران آرزوی محبت و روز آفزون و

اینا داریم .ای بمیری مهشید که بانی تمام دردسرای اینجایی!!

 

                                        ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥ ♥ ♥ ♥

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 29 Jun 2007ساعت 4 PM توسط صورتی و مهندس |

 

    برو بعدا بیا داریم اینجا رو طی می کشیم!

 

خانم ها و آقایان عزیز تا اطلاع ثانوی بدلیل آماده کردن دستنوشته ها برای شما عزیزان تعطیل می باشد!!

+ نوشته شده در Fri 22 Jun 2007ساعت 6 PM توسط صورتی و مهندس |

تابستانی خوش با طعم هندونه در خلستان صورتی !

یه سلام سر خنک هندونه ای تو گرمای تابستان به همه ی چیلدرنز مهمان در این خلستان!

آقا می دونید چی شده ؟؟؟؟ نه؟ وای...ی چه طور متوجه نشدید؟ آخه از اینم مهمتر هست که شماها نخواید بفهمید؟ واقعا که خیلی .... چی از این مهمتر که ما اومدیم هااااااااااااا؟!

الهی بهنوش فدای همه تون بشه که انقدر بی وفا و بی معرفتید... هفت ماه نبودیم ها شما ها که می اومدید نمی شد یه خط نظر بذارین واسمون تا بعد 7 ماه ما می آیم فاز مثبت بگیریم و تووپ تر به اپیم (فعل سنتز می کنیم!) نه نظری نه مطلبی نه بوقی نه حتی فحشی فقط بلدید آمار بازدیدو بالاببرید ؟ هر 3 هفته یه بارم یه آف می دید به خانوم لاور که چرا نمی آی و ما رو الاف کردی و... بابا اینجوریشو دیگه ندیده بودیم. حیف که دوستون داریم در غیر این صورت دستتونو میدادم مهندس از پشت بگیره خودم با چوب می زدم تو سرتون!!!

بسه ! به اندازه ی کافی دعواتون کردم اما من روی خوشم دارم اومدم بگم:

قربون همه ی اونایی که این 7-8 ماه برام آف می ذاشتن و همراهمون بودن!

اما بعضی بچه ها از اوضا احوال نویسنده ها و بچه های وبلاگ پرسیدن الان می گم اینجا چی شده . تو این 7 ماه چه اتفاقات مهمی افتاده که شما خبر ندارین:

من یعنی صورتی خودم خودمم یعنی هیچ اتفاق خاصی برام نیفتاده و البته هنوز آدم نشدم

اما باید به مهندس یه تبریک توپ بگید چون...چون ، چون یه دختر گل مهربون . بسیار بسسسسسسیار خانوم گیرش اومده ! این تبریک نداره؟

آخ آخ آخ ... دختر پرروی چش سفید ،رو وبلاگ من آدم شد و معروفش کردم و نذاشتم بترشه ، حالا زورش می آد جواب سلامم بده! اخذ حال بودم مهشید گلم ایشالله که خوشبخت شی با آقا محمد! چیلدرنز شماهام تبریک بگید دیگه!

اما عنصر بعدیمون که کارش خلق سوتی بود از جمع ما رفت و نشست وسط فردیس کرج!! حالا کی سوتی بده تا ماها حال کنیم ،حالا کیه که به ((عیب نداره)) بگه((نیب عداره)) بگه (فورش خسنجون) یا بگه (خوابمه وگشنم می آد!!) بازم بگم بهنوش جان ؟ حالا مارو می ذاری و میری؟ بخور حقته...

یه تسلیت هم به سارا ( میو میو) که فروردین شنیدم پدرشو برا همیشه از دست داده، سارای عزیزم نمیدونم چی بگم ؟!!

هومن خان (کرج ) که بالاخره به آرزوش رسید و وارد دانشگاه شد. معمار باشی سلام!!

هنگامه ی نازم که این 7 ماه مدام برام آف می ذاشت و اونم 3 ماهه که نامزد کرده! ..نمی دونم چرا هرکی تو این وبلاگ ما کار می کنه بعد 2 ماه شوهر می کنه یا زن می گیره! به جای وبلاگ بهتره دفتر برای متقاضیان ازدواج و از اینجور .... باز کنم!!!

سامان خان بی خبریم ازش. امید خان درس می خونه. مهسا 24 ساعت می چته. مریم سرگرم خواهر زاده ی تازه واردشه!. نوید خیابونای ایلامو متر می کنه ، نسیم دنبال شوهره، فاطی شاهروده خونه بابابزرگش!، امیر و آرمان و علی هنوز دنبال آمیتیسن هستن! ، شهاب دنبال یه چش رنگیه (!!!)، سیاوش درس می خونه، امین حاجی شده، سپیده زده به سرش، مریم سر گرم دیگه آره و اینا و...، نازی فقط تخصصش اس ام اس دهاتشون تلفن نداره!!! ، کتی بی معرفت تر شده ، رویا تعداد بی افاشو دوبل کرده ، احسان سرش تو لاکشه ، مسعود اصفها نه ، سهیل فراریه ، کیوان ازش بی خبریم، یزدان خفه مون کرد با این مطلب دادنش، سبحان کشتمون با این خاطره گفتنش، احمد جی اف گرفت بالاخره، رضا تهران هنر می خونه ،علیرضا زن گرفت، مهنا رفت بلژیک!!!،پریا دیگه تو سازمان رئیس شد!!،آرزو مشغوله تمرینه!! ، بقیه هم فعلا اعلام آمادگی برا کار تو وبلاگ نکردن .ایناهم همه از بچه های ایلام بودن ( سعدی و پاسداران و آیت الله حیدری و بلوار امام و دانشجو و میلاد و..).

در هر صورت من و مهندس به کمک این بالایی ها آپیدنمو شروع شد اما به درخواست بچه ها بیشتر از خاطرات بچه های ایلام ، سوتی هاشون و خنده و گریه هاشون و... میگیم بعضیام که شعر خواستن از علی رضا اونم رو جفت چشام اما اگه خسته نمی شید و زورتون نمی آد دستمزدمون فقط یه نظر دادنه نامردی نکنید دیگه! البته این به این معنی نیست که فقط ایلامی ها ، قدم بقیه ی هم وطنای عزیزم رو جفت چشای بهنوش!

امیدوارم تابستون خوشی رو با هم داشته باشیم. هر کی هم می خواد شوهر کنه یا زن بگیره جون مادرش نیاد یقه ی بلاگ منو بچسبه این راهش نیست بابا به خدا!

فدای همهتون بشه بهنوش.

صورتی

+ نوشته شده در Fri 22 Jun 2007ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

کاش  

در تنهاترین تنهاییش تنها کسش تنهای تنهایش نهد

 

 

 

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

 

نبض لحظه رو نگه دار   نذار عشقمون بمیره
                                       نذار ضربه های ساعت منو ازتو پس بگیره

عقربک های زمونه خستگی سرش نمیشه   
                                    نگو بر می گردی  فردا دل که باورش نمیشه

دست سردت میگه انگار داری بی خاطره میری
                                      من و تاریکی رفیقیم ماه رو از شبا میگیریم

التماس عاشقونم به دلت اثر نداره
             
                          نه پشیمونیه چشمام تو رو پیش من میاره
می خوام با این ترانه بغض غزل وا بشه
                                                دقیقه های بی تو گریه سراپا بشه

تا که نه قحطیه عشق  باشه و وقت بارون
                                                فاصله ی من و تو با گریه دریا بشه

ساعت کهنه ی دیوار    هی دقیقه ها رو نشمار
                                  کاشکی هرگز نیاد از راه   لحظه ی خدانگهدار

آسمون چشماتو بستی نمی بینی داره میره
                                      کاش می شد بلور اشکام سر راهتو بگیره

 

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

                      خانم ها  . آقایان

                   ارتوپدی لازم نیست !

               فقط قلبم شکسته است!

دیروز از ارتفاع ۶ هزار پایی از چشم کسی افتادم!!!!!

                                                        

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

 

 

افسوس

تا ديروز فکر می کردم يه دست مهربونی هست که وقتی گريه می کنم اشکامو پاک کنه

تا ديروز فکر می کردم يه دل داغی هست که وقتی دلم داره سرد ميشه دوباره داغش کنه

تا ديروز فکر می کردم يه مغز عاقلی هست که وقتی ديگه مغزم کار نمی کنه کمکش کنه

تا ديروز فکر می کردم يه گوش شنوايی هست که می تونم همه ی احساسمو براش بگم

تا ديروز فکر می کردم يه دل مهربونی هست که وقتی دلم گرفت دل داريم بده

تا ديروز فکر می کردم يه نفسی هست که با نفس من نفس می کشه

تا ديروز فکر می کردم يه کوه محکمی دارم که وقتی اميدم نا اميد ميشه بتونم بهش تکيه کنم

ولی افسوس که امروز ديدم همش يه رويای بچه گانه بود

 *~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

 

  يه سلام بعد يه ماه!

آقا ما اومديم اما نه براي up كردن بلكه واسه گفتن يه چيزي به شما...!

از اونجا كه فصل مدرسه با تموم بدبختي و مكافات و شكنجه هاش اومده  جايز نيست با اين وضعيت بشينيم up كنيم فقط خواستيم بگيم آپ كردنمون اگه دير شد يا ديگه حالا حالا ها آپ نكرديم در جريان باشين...!

اما بگم اين دليل نمي شه شماها سر نزنين و نظراتتونم قورت بدين ...شما بياين واستون به اندازه كافي تو آرشيو مطلب داريم!

 پس فعلا به اميد ديدار گلاي خودم.

                                                             قربون روي ماهتون.سي يو سون

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

    صورتي

  و      مهندس                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

                                                               

منتظرن تا شما با افشاي يه     

 عالمه نظر نو و بكر و تازه اي

كه در كله هاي پر معلوماتون

قايم كردين به اونا كمك كنيد

يه ويلاگ توپ با يه عالمه متن

 و دستنوشته هاي تازه  بسازن!

        

        منتظرمون نذارين ها...!

 

جهت پيش اومدن هر سوالي به كله هاتون مي تونين به IDمخصوص وبلاگ مراجعه كنين:   khano0m_lover   

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

         آن که بد ما به خلق گفت سینه اش را نخراشم

       ما خوب او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم.

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

نگاه كرد پنداشتم دوستم دارد ***

نگاهم كرد دل به او بستم ***

نگاهم كرد در نگاهش هزاران شور عشق خواندم ***


                         *** نگاهم كرد *** 

                                       فهميدم كه او فقط نگاهم كرد

                           *~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

                      براي بي وفايي كه بي وفاتر از او هرگز نديده بودم...!

 

                   ولي بعدها تو را به دادگاه خواهند کشید......

    شاید به حبس ابد محکوم شوی.جزییات جنایتت معلوم نیست.

                                اما.....

              اثر انگشت تو را روی قلبی شکسته یافته اند!!!

 

              «من ندانستم از اول که تو بي‌مهر و وفايي

                                                                 عهد نابستن از آن به که ببندي و نپائي

 

 

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

 

براي يه آدم  كه اسمش به شما مربوط نيست...!

يه چيزي بگم ...؟!

بين خودمون بمونه هاااا...!

گوشتو بيار جلو... تو نه! اون كه  خودش مي دونه كيه!... كسي نفهمه باشه؟!

خواستم بگم خيلي ... مي خواستم بگم خيلي ... خيلييييييييييييييييييييي

مي خوامت.

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*

 

Namarde  Harki   NAZAR  Nadade  Bereee…!               

 

*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.

               خدايا User  و Password   تو چيه ...؟!

باز هم يك كارت ديگه تموم شد.روي ميز پر از كارت هاي اينترنت رنگ و وارنگه كه الان چند ساليه كه مدام يكي پس از ديگري تموم ميشه و بعدش گوشه اي پرتاب مي شه... Username...password  ... خسته شدم از اين كارتهاي رنگارنگ...!

خدايا password تو چيه؟ ...خدايا username تو چيه ؟ كارتت رو از كجا ميشه خريد؟ همون كارتي كه مي گن نه 3 ساعته نه 6 ساعت و نه 24 ساعته...؟همون كارتي كه اگه connectبشي بشي ديگه تا ابد وصلي و به هر جا بخواي بري معطلي نداره...! همون كارتي كه هيچكس نمي تونه فيلترش كنه؟ همون وصل شدني كه مي گن صداي مودمش قشنگ ترين موسيقي دنياس... زيباترين موزيك هستيه... هموني كه نور مانيتورش به جاي اين كه چشم رو داغون كنه چشا رو شفا مي دهو هموني كه mouseش با تمناي دل تو كار مي كنه ..نه با دستات!

مي دونم كه يه روزي به خط تو وصل ميشم ... مي دونم كه يه جايي توي اين عالم هست كه كارتت رو مي فروشن...مي دونم كه همين دور و بر ها همين نزديكي ها ...يه جاي هست كه كارت تورو مي فروشن .. من مي گردم ..اونقدر مي گردم تا كارتتو پيدا كنم ...شايد اون كارت فروشي اصلا دل خودم باشه ....و بهاي اون عقلم!... امشب كارت ابدي كانكت شدنم رو مي خرم..! *~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.~*~.

 

 

 

 

 



 

 

+ نوشته شده در Thu 5 Oct 2006ساعت 8 PM توسط صورتی و مهندس |

+ نوشته شده در Fri 15 Sep 2006ساعت 3 PM توسط صورتی و مهندس |

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

 

 

 

 

آخر از عشق تو ساکن کليسا ميشوم . ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم .آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح . يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم

 

 

 

 

زندگی چون گل سرخی است
پر از برگ و پر از عطر پر از خار
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر گل و خار و برگ
همه همسایه ی دیوار به دیوار همند!

 

 

 

 

 

در لحظه تنهایی، پروردگار را صدا بزن. او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی. فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایی هاست.

+ نوشته شده در Thu 14 Sep 2006ساعت 8 PM توسط صورتی و مهندس |

 

به خو نه ي

 

دختر صورتي

 

 

صفا آوردين ...دم در بده بيا تو !

 

يه چاي مهمون ما باش.

 

 

 

 

بروبچ عزيز سلااام!

با اجازتون ما اومديم تا دوباره ب آپيم البت اين با آپيدنمون متفاوته يعني چي ؟ يعني اينكه ايندفعه ديگه كلهم وبلاگ رو مي خوام عاشقانه بزنم ...خدا رو چه ديدي شايد يكي پيدا شد مارو اينجوري تحويل بگيره...!

پس منتظر آپ كولاك ما باشين ... سي يو لتر!

 

 

 

 

عشق

 آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتي به دو بار كشيد ... !اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست

 

 

 

 

گیر دادن

اگه تيپ بزنيم بريم بيرون ميگن با کي قرار داري اگه لباس معمولي بپوشيم ميگن بي سليقه اگه زياد بگم دوست دارم ميگه باز چه نقشه اي داره اگه نگم دوست دارم ميگي پايه کسي ديگه تو کاره اگه زياد بهش زنگ بزنم ميگه اعتماد نداره اگه يه مدت زنگ نزنم ميگه مثل اينکه سرت خيلي شلوغه اگه تو خونه زياد بخنديم ميگن ديوونه اگه نخنديم ميگن چه مرگته لندهور اگه شام بخوريم ميگن همش به فکر شکمشه اگه نخوريم ميگن ذليل مرده معلون نيست با کي شام خورده اگه...... ولي هرچي ميخوان بزار بگن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديگه جون نداره دستام... آخر قصه رسيده... عطر شما مثل نفس بود واسه اين نفس بريده....

 

 

 

 

 

ميرم از شهر تو با يه كوله بار خاطره               دل من مونده پيشت گرچه پاهام مسافره

مي گذره همراه جاده ياد تو از تو خيالم           توي راه دريغ از ابري كه بباره بر اين حالم  

  توي هر گوشه ي اين شهر دارم از عشق         تو يادي نيست حضور منو ياد دلي كه به                                                                                                                                   من ندادي

راه ميوفتم بي خبر مقصد راهو نميدونم             كاش ميشد آروم بگيرم ولي افسوس                                                                                                                                نمي تونم

نه يه قاصدك تو جاده كه بشه همسفر من         نه يه قسمت كه جدايي شده فصل                                                                                                                                 آخر من...!

 

 

 

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم:یکی !!!

میدونی چرا؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم...

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین؟؟

ماه یکیه...خورشید یکیه...زمین یکیه...خدا یکیه...مادر یکیه....پدر یکیه...تو هم یکی هستی....

وسعت عشق من به تو هم یکیه...

پس اینو بدون از الان و تا همیشه:

یکی دوست دارم......

 

 

 

 

Har ki en neveshte ha ro0 bekho0ne v nazar nade bakhoda khiliiiiiiiiiiii namarde!

 

 

 

 

 

 

 

سکوت

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر.از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد!

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش!

و او یکریز و پی درپی . و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد!

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

 

+ نوشته شده در Thu 14 Sep 2006ساعت 4 PM توسط صورتی و مهندس |

غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!
+ نوشته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

از خودم لحظه لحظه پرسيدم،
اين همه درد و رنج در من چيست؟
قصه سنگ و آينه است اما،
علت اين شكست در من كيست؟
گفته بودم به چشمهات قسم!
گفته بودي كه "عشق" در من نيست!×
خواستم بگذرم "پل ابروت"،
داد فرمان حتم در من، ايست!
"عشق تو" امتحان گرفت از من،
زندگي صفر، مرگ در من بيست!
شريان حيات در من مرد.
جريان ممات در من زيست.
اين همه شد بهانه مرگم!
شد همه هست ها، در من "نيست"!
+ نوشته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

یک خاطره ،  زخمی برای همیشه...
+ نوشته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

                             آرزوهايم زير دست و پاي غرور تو جان مي دهد..

 

 

          ... در روز هجر هر چه گنه مي كني بكن

                          مجرم منم كه قصد گناه تو گشته ام.. 

 

+ نوشته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

              دوست داشتن هميشه گفتن نيست

                    گاه سكوت است و گاه گناه...

                     غريبه اين درد من و توست...

          كه گاهي نمي توانيم در چشمان هم نگاه كنيم.

+ نوشته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 5 PM توسط صورتی و مهندس |

مي آي و من مي روم بدرود بدرود

چيزي نياورديم و چيزي هم نبرديم

بيهوده ماندن  تلخ دردي بود اما...

اما چه درد انگيز ما بيهوده مرديم!...

 

   

+ نوشته شده در Sun 10 Sep 2006ساعت 4 PM توسط صورتی و مهندس |

دنبال نگاهها نرو،چون ميتونن گولت بزنن،دنبال دارايي نرو چون کم کم افول ميکنه،دنبال کسي برو که باعث بشه لبخند بزني،چون فقط با يک لبخند ميشه يه روزه تيره رو روشن کرد ،کسي رو پيدا کن که تو رو شاد کنه.

 

 

+ نوشته شده در Thu 7 Sep 2006ساعت 8 PM توسط صورتی و مهندس |